پایان خونه نشینی

روزهای دون دونی هم تقریبا به پایان رسیده و برنامه عادی و روزانه گذشتمون رو درپیش گرفتیملبخندو دیگه آقاارمیا از قرنطینه خارج شدهچشمک

بعداز 2هفته تعطیلی( 3جلسه برای کلاس بلز و 4جلسه برای کلاس زبان) فکر میکردم کمی گیج بشه اما اینطور نبود و خیلی خوب و زود با درسهای جدیدش کنار اومدقلب 

 درسهای عقب افتاده زبانش رو خودم باهاش کار کردم و تیچرشون ازش پرسید و قربونش برم همه رو کامل بلد بودماچ اما برای بلز چون اینجانب سواد موسیقیایی کمی دارمخجالت گذاشتم تا مربیش باهاش کار کنه و با یک جلسه خصوصی اینکار رو کرد، هرچند که درس زیادی هم نداده بود اینجور که مربیشون میگفت چون ارمیا از همشون زرنگتره بهمین دلیل توی اون روزها بیشتر با اونا کار کرده و فقط یه درس جدید داده بود.

اما یه چیز بدی که روزهای دون دونی برای ما داشته وابستگی ارمیا به دوباره خوابیدن کنار من و باباش ِ، یعنی یا ما باید بریم تو اتاقش بخوابیم یا اون بیاد تو اتاق ما ناراحت وقتی دلیلش رو ازش میپرسم میگه: میترسم ناراحت نمیدونم حرف راست رو میزنه یا ... موندم چطور برخورد کنم؟!! متفکر

دیشب به مناسبت تولد خاله شیما که 9اردیبهشت بود همراه مامان جون اینا برای شام رفتیم رستوران امپراطور لبخند 

خاله شیماجونم تولدت مبارکماچ

از لحظه ای که رسیدیم ارمیا فقط برای چنددقیقه نشست بعدش همش باصدای موزیک که بطور زنده هم پخش میشد درحال رقص بودماچ خیلی جالب بود که از ماهم میخواست برقصیم نیشخند خلاصه شب خیلی خوبی رو گذروندیم و کلی خوش گذشت بغل

 


نویسنده: مامان شکوه | نظرات: ( )

سفرنامه (قسمت دوم) + 13بدر + اخبار دون دونی!!!

روز دهم: ساعت 9 بعد از خوردن صبحانه سوار اتوبوس ها شدیم برای رفتن به رفتینگ خیال باطل قایق سواری روی موجهای خروشان هورا بین راه ایستادیم برای خریدن کفش رفتینگ و یه سری خوراکی.

بعداز خرید دوباره راه افتادیم و بعداز حدود 1ساعت به محل موردنظر رسیدیم.

با دو خونواده (یکی از تهران و یکی از کیش) که هردو بچه هاشون به سن و سال ارمیا بودن توی قایق نشستیم.

یکی از این بچه ها اسمش آوا و درست همسنش بود که با ارمیا درست مثل کارد و پنیر بودن و اما با پسر اون خونواده یعنی دانیال که حدود 7-8ماهی از ارمیا کوچکتر بود، سازگاری خوبی داشت و خیلی راحت با هم کنار می اومدنقلب

قایق ما درست مثل مهدکودک بود با 5تا بچه (اون دوتا خونواده هرکدوم دوتا بچه داشتن)به همین خاطر دوتا از آقایونی که مجرد بودن و توی هتل از قبل باهاشون آشنا شده بودیم باما اومدن تا نیروی کمکی بیشتری برای کمک به بچه ها داشته باشیم.

ارمیا و دانیال جلوی قایق وسط دوتا از آقایون نشسته بودن و حسابی لذت بردن البته گهگاهی هم میترسیدن، درست مثل خودمون زبانکلا خیلی باحال بود، حدود 14 کیلومتر باید پارو میزدیم البته خیلی از مسیر رو خود قایق با فشار موجها حرکت میکرد.

آب سردی که از موجهای خروشان بهمون میپاشید خیلی باحال و هیجان انگیز بود چشمک 

7کیلومتر پارو زدیم و رسیدیم به جایی که باید برای ناهار می ایستادیم. رستورانی کلبه ای شکل که غذا خوردن رو برامون لذت بخش تر کرده بود خوشمزه غذای اینجا هم خوب بود: جوجه کباب، ماهی کباب، ماکارونی، برنج سرخ شده همراه سالاد.

بعداز خوردن غذا و عکاسی دوباره راه افتادیم و پارو زنان و در عین حال جیغ زنان نیشخند رفتیم تا به خط پایان رسیدیم... از قایق ها پیاده شدیم و بعد از عوض کردن لباسها سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت هتل. بازهم بین راه ارمیا خوابیدخواب

وقتی رسیدیم هتل، وقت شام شده بود... شام خوردیم و توی لابی نشستیم و ارمیا هم منتظر که ساعت بشه 10ونیم و بره د.ی.س.ک.و نیشخندبرنامه شروع شد و ارمیا از اول تا آخرین لحظه که به زور آوردیمش بیرون همش وسط بود و با خانومهای نژادهای مختلف تا تونست رقصید. قربونش برم من خیلی هم قشنگ میرقصید ماچ خلاصه اینو بگم که گل پسری خاطرخواه های زیادی اونجا پیدا کرد ماچ

 روز یازدهم: ساعت 8ونیم بعداز خوردن صبحانه، رفتیم به مرکز خرید میگروس5، به همراه همون دو خونواده ای که روز گذشته باهاشون بودیم.

بعداز اینکه خریدهامون رو انجام دادیم برای ناهار رفتیم دونر کباب خوردیم و ساعت 4ونیم بود که برگشتیم هتل.

تا شب همونجا توی هتل بودیم و شب هم رفتیم د.ی.س.ک.و. ارمیا بازهم مثل شب قبل بود اما یکی از دوستان تا خرخره خورده بودن!!چشمک و حرکات موزون ناجوری از خودش نشون میداد بخاطرهمین ارمیا ازش ترسید و دایی سام هم ارمیا رو برد روی مبل نشوند و تا تونست اون آقاهه رو کنترل کرد تا کار ناجوری نکنه!!!

ما هم همراه چندتا از خونواده های دیگه زود برگشتیم تو اتاقمون.

ارمیا خیلی زود خوابید و من و باباشهروز هم شروع به بستن ِ چمدان ها کردیم.

روز دوازدهم: صبح ساعت 8بیدارشدیم و بعداز خوردن صبحانه، رفتیم یه چرخی توی مغازه های همون اطراف زدیم و خریدهای آخرمون رو انجام دادیم و برگشتیم هتل.

بعداز تحویل دادن اتاق، سوار اتوبوس شدیم.ساعت 11 به سمت فرودگاه حرکت کردیم.

ارمیا و دوستاش (رها، آوا، دانیال، دیانا)

باباشهروز برای ارمیا یه گربه چوبی رو یخچالی خریده بود که آقا ارمیا چون مشغول بازی با بچه ها شده بود متوجه نشد کی و کجا جاش گذاشته! متفکر وقتی میخواستیم حرکت کنیم یادش افتاد من و باباشهروز هم هرچه دنبالش گشتیم نتونستیم پیداش کنیم بخاطر همین اوایل راه ارمیا همش درحال غرزدن و گریه بود اما کمی که از حرکتمون گذشت، خوابیدخواب

بین راه برای خوردن ناهار کنار یه رستوران ایستادیم این دفعه کوفته خوردیم که اونم عالی بود و برای ارمیا هم یه ساندویچ کوفته خریدیم و براش بردیم و بعداز بیدارشدن، خوردش خوشمزه

ساعت 4ونیم به فرودگاه رسیدیم.پروازمون ساعت 7بود.

بعداز چک شدن بلیط و پاسپورت و البته بیشتر خودمون!!! منتظر رسیدن زمان پرواز بودیم.

بعداز 1ساعت و نیم تاخیر، یعنی حدود 8ونیم - 9 هواپیما پرید.

ساعت 11:45 شب به وقت ترکیه و 1:15 شب به وقت ایران، به فرودگاه اهواز رسیدیم.

آقاجون اینا، خاله شیدا و وروجکهاش و دایی شهاب اینا اومده بودن فرودگاه.

ارمیا از دیدن همه که اومده بودن فرودگاه خیلی هیجانزده و خوشحال شده بود و توی همون زمان کم کلی یاسین و رومیسا و شاینا بازی و شیطنت کرد.

بعداز خداحافظی از بقیه و تشکر ازشون بخاطر اینکه توی اون ساعت شب اومده بودن فرودگاه ماچ، دایی شهاب ما رسوند خونمون.

به محض اینکه رسیدیم، خیلی زود بیهوش شدیمخواب

این دو روز آخر هوا به طرز شگفت انگیزی خوب و ملس شده بود و از اون سرمای روزهای اول خبری نبود چشمک باد خنکی که توی اون هوای پاک صورتمون رو نوازش میکرد واقعا بینظیر بود خیال باطل

سیزده بدر: سیزده ما به همراه آقاجون اینا، خاله پروین اینا و دایی شهاب اینا بدر شد.روز خوبی بود و درکنار عزیزانمون واقعا بهمون خوش گذشت.

و به این شکل دفتر خاطرات نوروزی ما بسته شد و یک تعصیلات خوب و خاطره انگیز برامون رقم خورد.

اخباردون دونی:

 دون دون ِ خونمون هنوز خوب نشده و ما کماکان درحال پرستاری هستیمچشمکقلب بعضی دونه هاش خوب شدن اما بعضی دیگه هنوز نه، خودش که خیلی خسته شده و کمی بیتابی میکنه ناراحت بیشتر وقتش رو اینروزها جلوی تلویزیون میگذرونه، کانال های mbc3- persiantoon قلب

پسری برای خودش عیادت کننده هایی هم داشته: آقاجون اینا، باباجون اینا و خاله پروین و دایی شهاببغلو بقیه هم تلفنی جویای احوالات دون دونی بودن قلب ممنونم از همشونماچ

مرسی از راهنمایی های دوستان عزیزم برای بهترشدن حال ارمیاقلب بینهایت ازتون سپاسگذارم ماچ


نویسنده: مامان شکوه | نظرات: ( )

آخرین مطالب

» پایان خونه نشینی ( جمعه ۱۳٩۱/٢/۱٥ )
» سفرنامه (قسمت دوم) + 13بدر + اخبار دون دونی!!! ( شنبه ۱۳٩۱/٢/٢ )
» سفرنامه (قسمت اول) ( یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧ )
» اولین پست سال 91 ( چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦ )
» روزهای پرکار ارمیا ( پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ )
» بعد از مدتی طولااااااااااااااانی ( شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ )
» اخبار مهدکودک + عکسهای قدیمی ( یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ )
» هفته ای که گذشت... ( یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ )
» جشن شب یلدا +‌جشن تولد مهد ( جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢ )
» اولین امتحان + بقیه کادوهای تولد ( سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٩ )