
|
پسر دوست داشتنی من ارمیا
یه پسر کوچولوی شیطون، وروجک و دوست داشتنی که مامان شکوه و باباشهروز باتمام وجود عاشقش هستن
|
دوهفته ای میشه که اینجا چیزی ننوشتم... تو این مدت اتفاق خاصی نیفتاد و برنامه ارمیا مثل گذشته بود: صبح ساعت 8 به مهدکودک میره و ظهر ساعت یه ربع به 2 میاد خونه و بعداز خوردن ناهار مشغول بازی و دیدن کارتن های mbc3 میشه یا شروع به نقاشی و رنگ آمیزی میکنه و ساعت 8- 8ونیم بعداز خوردن شام میخوابه.
یاد ایام هرروزی که میاد خونه از دعوای بین بچه ها و گهگاهی هم خودش با بچه ها، میگه همچنان بااشتیاق زیاد از کلاس زبانش صحبت میکنه و خیلی براش لذت بخشه
کلاس قرآنشون رو خیلی دوست داره، تاحالا 3تا سوره (توحید، کوثر و اسم یکیشونو یادم نیست متاسفانه وقتی دعای فرج از تلویزیون پخش میشه باغرور و با ذوق شروع به خوندن میکنه چیزهای زیادی هم راجع به حیوانات و پرنده ها یاد گرفته، و این هم چیزیه که ارمیا خوشبختانه بهش علاقمنده
گردوی مامان وقتی کوشولو بود به احتمال 90% تا پایان دی ماه یعنی تا آخر همین هفته میره مهد و بعد از اون برنامه دیگه ای براش ترتیب دادم... البته هنوز قطعی نیست آهان... داشت یادم میرفت... دوهفته پیش روز 2شنبه از طرف مهدشون همایشی رو برگزار کردن باحضور احمد حلت باموضوع نخبه پروری. همایش خوبی بود، به نکات خیلی خوبی اشاره شد و خیلی زیاد استفاده کردیم البته ارمیا دیگه آخراش همش درحال نق زدن بود و دائم میگفت بریم خونه خسته شدم...
این نقاشی رو چند مدت پیش برای من کشیده
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۸:۱٥ ق.ظ ] [ مامان شکوه ]
5سال و 1 ماهگیت مبارک عشق من
روز 2شنبه ارمیا رو بردم کتابفروشی تا براش چندتایی کتاب بخرم ( جایزه 100شدن زبانش) روز 3شنبه حوصلمون خیلی سرمیرفت تلفن زدیم باباشهروز، اونم گفت سریع آماده بشین تا باهمدیگه بریم بیرون بین راه تصمیم گرفتیم بریم نمایشگاه حیوانات نمایشگاه خوبی بود و لذت بردیم بعداز کمی خرید ِ خورده ریزه و خوردن یه کاسه آش رشته داغ توی اون هوای سرد اومدیم خونه
4ماهگی مرد ِ کوچکِ من روز 4شنبه رفتیم خونه آقاجون. خاله شهره و خاله شیما رفته بودن مسجدسلیمان، مامان جون و آقاجون تنها بودن. ارمیا خیلی برای خاله ها دلتنگی میکرد و همش میپرسید: کی برمیگردن؟ آخه چرا رفتن مسجدسلیمان؟
6ماهگی عشقم روز5شنبه بعدازظهر هم دوباره رفتیم خونه آقاجون، چون خاله فرخ اومده بود خونشون و
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۸:٢۱ ب.ظ ] [ مامان شکوه ]
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را
با تاخیر، یلدایتان مبارک خداروشکر حال ارمیا خوب شده و روز 4شنبه بردمش مهد مراسم خوب و شادی رو برگزار کردن و به من و ارمیا خیلی خوش گذشت
و
و اما بازهم ارمیا برای عکس گرفتن با من همکاری نکرد
ارکسترشون همونی بود که برای جشن شروع سال تحصیلی آمده بود و خیلی باحال بود و همش از بچه ها میخواست که بپرن، پابکوبن ، دست بزنن، جیغ بزنن و ...
ارمیا چندلحظه ای یه بار می نالید که دیگه خسته شدم، پاهام درد اومدن بعداز خوردن کیک و آبمیوه و انار برگشتیم خونه
باباشهروز هم روزهای 4شنبه و 5شنبه رو رفته بود تهران، من و ارمیا هم رفتیم خونه آقاجون 4شنبه بعداز ظهر با خاله شهره رفتیم کیانپارس کمی قدم زدیم و چون به ارمیا صبح قول داده بودم براش یه ماشین شاسی بلند (البته بقول ارمیا شاستی بلند خلاصه شب یلدای خوب و خوشی رو درکنار خونواده عزیزم سپری کردیم 5شنبه خاله شیدا برای ناهار دعوتمون کرد خونشون بچه ها حسابی باهمدیگه سرگرم بازی و شیطنت بودن
دیروز ارمیا همش تلفن توی دستش بود و درحال سفارش دادن به باباشهروز: یه هواپیمای بزرگ میخوام، یه هواپیما تیزی میخوام، یه هواپیمای جنگی هم میخوام دیشب ساعت1نیمه شب باباشهروز از تهران برگشت، اومد خونه آقاجون دنبال ما، و بعداز تحویل دادن سفارش آقاارمیا برگشتیم خونه خودمون پ.ن: 2عکس آخر، مربوط به قبل از کوتاهی موها هستند [ جمعه ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ٤:٥۸ ب.ظ ] [ مامان شکوه ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |