Lilypie Kids Birthday tickers

پسر دوست داشتنی من ارمیا
یه پسرک شیطون، وروجک و دوست داشتنی که مامان شکوه و باباشهروز باتمام وجود عاشقش هستن 
نويسندگان
لینک دوستان

روز مادر رو با تأخیر چندروزه به همه شما دوستای گلم تبریک میگم و آرزوی بهترینها رو برای تک تکتون دارمماچ

 

2روز آخر دو هفته گذشته ( 5-6 اردیبهشت) ارمیا دوتا تولد دعوت شده بود که هردو از همکلاسیهاش بودن هورا

5شنبه به تولد ابوالفضل رفت که متاسفانه اصلا بهش خوش نگذشته بود و یکی دوتا خانوم از مهمونهای تولد خیلی بدرفتاری داشتن با بچه ها طوریکه یکی از همون خانومها نمیدونم چطور به خودش اجازه داده که گوش ارمیا رو بگیره!!!! عصبانی

روز جمعه تولد آرین بود که متاسفانه بخاطر (با عرض معذرت) اسهالی که از تولد شب قبل گرفته بودش نتونست بره هرچند که خودش هم بخاطر اتفاقاتی که شب قبل براش پیش اومده بود زیاد مایل به رفتن نبود ناراحت

3شنبه گذشته ارمیا و باباشهروز رفتن کنسرت استاد مجید درخشانی که استاد ِ ارمیا توی اون گروه نوازنده دف بود.پدر و پسر حسابی بهشون خوش گذشته بود قلب

توی اون فاصله، منم رفتم برای خرید کادوهای مامان جونا لبخند

4شنبه صبح هم با ارمیا رفتیم کادوی خانم معلمشون رو خریدیم و یه دسته گل برای خانوم ناظمشون قلب بعدش رفتیم یه ناهار هول هولی خوردیم و بعدشم ارمیا رو بردم مدرسه بعداز تبریک روز معلم به معلماش برگشتم خونه.

شب به مناسبت روز مادر اول رفتیم پیش مامان جون هما و کادوشون رو دادیم ماچ و بعدش رفتیم پیش مامان جون سکینه و کادوی ایشون رو هم دادیم ماچ

4شنبه و  5شنبه گذشته هوای اهواز بارونی بود و ارمیا هم درست از 4شنبه شب دچار سرماخوردگی بدی شد و تا دیشب همش تب داشتناراحت

خدایا خودت بچه ها این فرشته های پاک و معصوم را همیشه سالم نگه دار... الهی آمیـــــن...

5شنبه هم دوباره یه تولد دیگه دعوت شد ( آرمین ) و بخاطر تب بدی که داشت نشد بره ناراحت

شنبه و یکشنبه هم بخاطر بیحالی و تبی که داشت نفرستادمش مدرسهناراحت

پ.ن1 : مدرسه ارمیا روز 1شنبه آخرین روزش بود و 2شنبه صبح جشن پایان دوره شونقلب بعداز ظهر رفتیم آرایشگاه و موهاشو کوتاه و مرتب کرد و آماده شد برای برنامه فردای مدرسه اشماچ

پ.ن2 : عکسها مربوط به سفر خرم آباد هست.

پ.ن3 : سومین دندون (اولین دندون بالای جلو) ارمیا بعد از تعطیلات نوروز افتاد که من فراموش کرده بودم توی پست قبلی بنویسم.

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٥ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

2-3هفته اخیر نت خونه مشکل پیدا کرده بود و همش قطع و وصل میشد که زمان قطع بودنش بیشتر بود و الان یک هفته ای میشه که کاملا قطع شده!!! گریهدیشب باباشهروز وایمکس شرکتشونو آورد خونه منم از فرصت استفاده کردم تا بتونم وبلاگ ارمیا یه صفایی بدمچشمک

حدود 20روز پیش ارمیا به 3 تا تولد دعوت شده بود که همشون پنجشنبه 19 بهمن بودن یکی دایان از بچه های کلاس زبان و دوتای دیگه از همکلاسیهای مدرسه اش بود; شهراد و ارشیا لبخند

رای به رفتن به تولد شهراد داده شد, ارمیا همراه باباشهروز کاوی شهراد رو خرید: به قول ارمیا لگوی یه هواپیمای خیلی باحال بودخیال باطل

ساعت 8 من و باباشهروز رفتیم دنبالش که بین راه، مامان شهراد تماس گرفتن و گفتن بچه ها شامشون رو هنوز نخوردن بخاطر همین 9-9/30 بیاین دنبالشون. نمیدونستیم تو این فاصله چکار کنیم که به پیشنهاد باباشهروز دوتایی رفتیم رستوران پستو و یه شام دوتایی خوردیممژه

بعدش رفتیم دنبال ارمیا و از اونجا هم خونه آقاجون.دایی شهاب اینا هم اومدن اونجا و ارمیا و شاینا باهمدیگه حسابی سرگرم بازی و بدو بدو بودنماچ طرفای 1بود که برگشتیم خونه.

و اما خبر خیلی مهم اینکه: اولین کارنامه ارمیا رو حدود 1ماه پیش گرفتمقلب

آفرین به تو پسرکم که خانوم معلمتون هم خیلی خیلی از تو شیطونکم راضیه بغل

و اینم کاردستی با موضوع خیابان برای مسابقات بین مدارس و در رده پبش دبستانی که من و باباشهروز و البته بیشتر باباشهروز زحمتشو کشیدیم.خوشبختانه امتیاز خوبی هم برای مدرسشون آورد.

عکس آخری هم یعنی رفته بخوابه که یهویی میبینم وروجک با اون چشمهای شیطونش داره یواشکی منو نگاه میکنه:

پ.ن: دومین دندون پسری چند روز قبل با کمک مامان جون هما افتاد.

[ جمعه ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

 محفل آریائی تان طلائیقلب

 دلهایتان دریائی قلب

شادیهایتان یلدائیبغل 

 بر همه شما دوستان عزیز و مهربونم مبارک باد این شب اهورائیماچ

از اونجاییکه 11 آذر اول هفته یعنی شنبه بودلبخند تصمیم گرفتیم جشن تولد ارمیا رو بذاریم برای 5شنبه 16 آذرقلب که مهمونهامون راحت بیان برای جشن بغلو 11آذر رو یه تولد 3تایی داشته باشیمماچ

روز تولد ارمیا، بعداز تموم شدن کلاس زبان، دوتایی باهمدیگه رفتیم یه کیک خریدیم و اومدیم خونه و منتظر باباشهروز شدیم تا بیاد و برای شام بریم بیرونقلببنا به درخواست ارمیا رفتیم پیتزا هاتیخوشمزه و تا شیطون پسر، مرغ سوخاری بخوره ماچ بعدش اومدیم خونه و تولد بازی شروع شدقلب

و

روز 3شنبه رفتیم عکاسی و بعداز 2ساعت کلنجار رفتن با ارمیا خان موفق شدیم بالاخره چندتایی عکس بگیریم!!!!کلافه

4شنبه همراه خاله شهره و باباشهروز رفتیم کیک تولد رو سفارش دادیم همون قنادی همیشگی یعنی کندو عسلخوشمزه

بالاخره 5شنبه رسید و تولد ارمیاخان از ساعت 7 بعدازظهر شروع شدهورا

و

همراه با مهمونهای عزیزمونماچ: از طرف من "آقاجون اینا، خاله شیدا اینا، دایی شهاب اینا، خاله یسناو دایی سامان(دختر خاله م و شوهرش) و دایی یاسر (پسرخاله م) و از طرف باباشهروز "باباجون اینا، عموشهرام اینا، عموشهریار اینا و خاله پری(خاله باباشهروز) هورا

این عکس از بین 15عکسی که ازشون گرفته بودیم بهتر بوده واقعا خیلی سخته بخوای چندتا بچه رو برای چندلحظه آروم و بیحرکت نگه داریکلافه دیگه این یکی از بقیه بهتر بودهمتفکر

تولد خیلی خوب پیش رفت و حسابی به همگی خصوصا بچه ها خوش گذشت.ماچ

ارمیا دوتا آهنگ خیلی قشنگ هم با فلوت برای مهمونهای مهربونمون زد قلب یکی تولد (که میشه گفت اینو به خودش تقدیم کردنیشخند) و دومی هم نازنیم مریم که اینو دیگه مخصوص مهمونها زدماچ

دست همه مهمونهای گلمون هم درد نکنه که با دادن کادوهای قشنگشون ارمیا رو خوشحال کردن امیدواریم که بتونیم جبران کنیمماچهنوز فرصت نکردم از کادوها عکس بگیرم توی پست بعدی میذارمشونخیال باطل

ارمیای قشنگم خداروشکر میکنم که من و باباشهروز به همراه مهمونهای عزیزمون تونستیم یه شب خیلی خوب و شاد رو برات بوجود بیاریمبغلماچ

پسرکم بهترین بهترینها رو برایت آرزومندم و از خدا میخوام که همیشه و همه جا پشت و پناهت باشه و من و باباشهروز رو برای رسوندنت به عالیترین مقام کمک و همراهی کنه...

پ.ن: خبرهای زیادی درمورد مدرسه و کلاس موسیقی ارمیا دارم که میذارمشون برای پست بعدی که از اگه خدا بخواد و گوش شیطون کر!!! تا 3-4 روز آینده مینویسمشونچشمک

[ شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

ارمیای من...یکی یدونه قشنگ من...

چه روز قشنگی بود روز شکفتنت...

زیباترین تصویر عمرم، عکس نازنینی از نخستین دیدن توست...

خوش ترین آهنگ عمرم، صدای دلنشینی از اولین خندیدن توست...

تنها بهانه نفس کشیدنم، آغاز بودنت مبارک ماچ

[ شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۱ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

ماه دوم پاییز هم رو به اتمام هست و ارمیا با رفتن به مدرسه و کلاسهای زبان و فلوت سخت مشغولهقلب

پنج شنبه 18همین ماه، ارمیا تولد یکی از همکلاسیهاش به اسم مهدی دعوت شده بود از ساعت 3 تا 5 بعدازظهرهورابه ارمیا خیلی خوش گذشته بوذقلب روز قبلش باهمدیگه رفتیم و ست ماشینهای مک کوئین رو برای کادو خریدیم که ارمیا همونجا گریه و زاری رو گذاشت که برای من بخرشون نه برای مهدی!!!تعجب منم بهش قول دادم اگه یه کار خوب انجام بده بعدا میام براش میخرم، اونم به سختی پذیرفتاوه

ترم جدید کلاس زبانش از دیروز یعنی شنبه شروع شد، امتحان فاینال ترم گذشته رو بازهم 100 شدتشویق جایزه ش هم بردنش به پارک بود که بعداز دادن نمره ش باهمدیگه رفتیم پارک زیتون و ارمیا یه دل سیر بدو بدو و بازی کردبغل

کلاس فلوت روزهای آخرشه و باید ساز بعدی رو براش انتخاب کنیمقلب استادش میگه بهتره که یه دوره ای بره کلاس تنبک بعدش دیگه هرسازی رو خواست به راحتی میتونه ادامه بده... اما من و باباشهروز میخوایم بره پیانو ولی بخاطراینکه، این اواخر کلاسش رو خیلی سَرسَری گرفته و زیاد تمرین نمیکردناراحت طبق گفته استادش علیرغم استعداد فوق العاده ای که داره فعلا دست نگه داشتیممتفکر ازش قول گرفتم اگر تمرینش رو بیشتر کنه براش یه اسباب بازی که دوست داره جایزه میدم، اونم با پشتکار برای بدست آوردن اسباب بازی موردنظر(ماشینهای مک کوئین) تمریناشو زیاد کرد و بالاخره بازهم مورد قبول استادش قرار گرفت و منم به قولم عمل کردملبخند

آبان 86

و اما در  مدرسه چه میگذره...

حدودا 3هفته ست که ارمیا نماینده کلاسشون شده و یا بنا به گفته معلمش معاون شدهتشویق اما خودش میگه من مربی شدم و وقتی معلم از کلاس میره بیرون من به بچه ها درس میدم!عینک من موندم که این پسرکِ شیطونِ ما چی یاد بچه ها میده!!زبان

چندروز پیش ازم سوال میکنه: مامان میدونی شاگرد باهوشه کلاسمون کیه؟

من: نه عزیزم، کیه؟

ارمیا: خب منم دیگه!!!

من: آخه قربونت برم از کجا اینو میدونی؟

ارمیا: معلومه دیگه... خانوم معلممون همیشه همینو میگه.از خود راضی

دیروزهم که رسوندمش مدرسه، دیدم مدیرشون رفته بود سرکلاسشون و ارمیا به محض اینکه وارد کلاس شد، معلمشون به مدیرشون نشونش داد و گفت: این ارمیاست که براتون صحبتشو کرده بودم فوق العاده ست...تشویق

 

پسرم تو فوق العاده ایماچ

پی نوشت1: توی این مدت دسترسیم به کامپیوتر و وبلاگنویسی خیلی کم شده و فقط میتونم با گوشیم بیام بالا و فقط وبلاگهای شما دوستان رو بخونم اما متاسفانه نمیتونم نظری بذارم چون گوشیم رو داده بودم برای تعمیر و برنامه ای که باهاش میتونستم تقریبا راحت، توی نت بچرخم و براتون گهگاهی نظر بذارم و حتی وبلاگ ارمیا این دو سه بار آخری باهمون برنامه نوشته بودم، پاک شده و هنوزم نتونستم نصبش کنم...خلاصه ببخشید اگر کم پیدا هستم...

پی نوشت2: بعداز 1ماه اومدم، هرکاری کردم نشد که نشد عکس آپلود کنمعصبانی  سایتی که ازش استفاده میکردم مث اینکه دچار مشکل شدهگریه تا شب میام دوباره تلاشمو میکنم برای گذاشتن عکس... ببینم چی میشه!

 پی نوشت3: کمتر از 2هفته دیگه به تولد همه امید زندگیم موندههورا

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۸ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

مثل اکثر دوستان اینروزهای ما هم حال و هواش مدرسه ای شده و سرگرم مدرسه رفتن پسرک هستیمقلب

روز 29شهریور جشن شکوفه ها بود که صبح ساعت 8 مدرسه بودیم و برنامه با سخنرانی ناظم و مدیر مدرسه شروع شد و در آخر هم جشنی در سالن اجتماعاتشون برگزار شد که یک خواننده بهمراه دوتا عروسک آورده بودن کلی شعر خوندن و دست زدن و شادی کردن و حسابی به بچه ها خوش گذشتلبخند

شروع کلاسهای پیش دبستانی از دوشنبه 3مهرماه بود که ارمیا با ذوق و شوق راهی مدرسه شدماچ

کلاسهای زبان و موسیقی که چند جلسه ای میشه فلوت رو شروع کردن هم کماکان ادامه دارهماچ فلوت طبق گفته استادش، خیلی عالی میزنه و روزبروز پیشرفت میکنهبغل

31شهریور تولد یاسین پسرخاله ارمیاخان بود که دعوت شدیم رستوران فجر به صرف شام و کیکماچ شب خوبی بود و درکنار عزیزان کلی خوش گذشتقلب البته اگر شیطنت های بچه ها رو نادیده بگیریممنتظر

یاسین عزیزم تولدت مبارک امیدوارم که همیشه شاد و سلامت و موفق باشی عزیزدلمبغلماچ

این کار ارمیاست که با چند تکه از اسباب بازیهاش نوشته " ارمیا " بعد هم ازش عکس گرفتهماچ

مردِ کوچکم ماچ

[ جمعه ۱۳٩۱/٧/۱٤ ] [ ٤:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

دوشنبه 26تیرماه برای رهایی از این گرمای 60 درجه!!! رفتیم سفرمژه  همراه باباجون اینا، عموشهرام اینا، عموشهریار اینا و خاله پری(خاله باباشهروز)قلب

مقصدمون شهر تاریخی همدان بود. دوشنبه بعداز ظهر حرکت کردیم.

شب رو بروجرد بودیم.کمی استراحت کردیم و باباجون یه صبحانه عالی درست کردماچ و ما هم نوش جان کردیمخوشمزه و دوباره راه افتادیم.ارمیا بین راه همش خوابیده بودخواب

بین راه چندباری توقف داشتیم. حدودای 2ظهر 3شنبه بود که رسیدیم همدان.

هوا عالی بود فقط توی آفتاب کمی گرم میشد اما درکل عالی بودخیال باطل

ناهار خوردیم و همگی خوابیدیم غیراز بچه ها(ارمیا، نیکا و پانی) تا تونستند شیطنت و سروصدا کردندقلب

برای شام رفتیم رستوران آبشار توی عباس آباد که خیلی عالی بودخوشمزه

بعدش رفتیم پارک عباس آباد

 کلی بازی کردیم هم بچه ها هم بزرگترها. خانوادگی رفتیم ماشین برقی که خیلی خوش گذشتقلب

4شنبه رفتیم گنج نامه. ناهارمون رو که خوردیم حرکت کردیم به سمت تله کابین. عمه شهرزاد توی کابین ما بودماچ

 وقتی رسیدیم بالا رفتیم همونجا روی کوهها کمی قدم زدیم آش دوغ خوردیم و برگشتیم پایین.

و

سورتمه ریلی سوار شدیم. خیلی باحال بود. من و خاله پری باهم بودیم ارمیا و باباشهروز هم باهمقلب

روی پیچها اینقدر جیغ زدیم که وقتی رسیدیم پایین صدامون دورگه شده بود!!! نیشخند

اما ارمیا اینقدر خوشش اومده بود که دوباره سوار شد اما ایندفعه همراه باباجونقلب

خلاصه که خیلی خوش گذشت.

همونجا پارک هم داشت که بازهم رفتیم ماشین برقی که بازهم خیلی خوب بود. ارمیا بازهم با باباجون بودماچ بعدش رفتیم سینما 5بعدی که فیلمش خیلی بد بود.

ساعت طرفای 7-8 بود که از اونجا رفتیم و  توی پارک باباطاهر نشستیم. شام رو همونجا خوردیم. بچه ها دوباره مشغول بازی شدندبغل

آخرشب هم سوار کالسکه شدیم(ارمیا و دختر عموهاش، من، مامان جون و زن عمو مریم) باباشهروزهم توی ماشین دنبالمون میومد و چراغ و بوق میزد ابله خلاصه که اینجا هم خیلی خوش گذشتدلقک

روز5شنبه رفتیم غار علی صدر که واقعا بینظیر و عالی بود. سنگهایی که از سقف آویزون بودن بینهایت جالب بود.

ناهار رو توی محوطه پارک همونجا خوردیم باباجون برامون جوجه کباب درست کرده بود دستشون درد نکنه خیلی چسبیدخوشمزه

بعداز خوردن ناهار، حرکت کردیم به سمت غار.

حدود نیم ساعت با قایق توی غار حرکت کردیم، بعدش پیاده شدیم و یک ساعتی رو پیاده رفتیم تا به مسیر برگشت رسیدیم.دوباره برای نیم ساعته دیگه سوار قایق ها شدیم و برگشتیم.

شب رو رفتیم توی یه فضای سبزی نشستیم شام رو همونجا خوردیم. بارون نم نم هم شروع به باریدن کرده بودخیال باطل

روزجمعه رفتیم بازار کمی خرید کردیم. از اونجا دوباره رفتیم گنج نامه چون روز اول یادمون رفته بود بریم آبشار رو ببینیم!!!زبان

آبشار قشنگی بود بعدش دوباره رفتیم سورتمه ریلی سوار شدیم و فوتبال دستی بازی کردیم و بازهم ماشین برقیمژه

وقتی داشتیم برمیگشتیم بارون شدیدی شروع شده بود که واقعا دوقدم جلوتر رو نمیدیدی!!

رنگین کمان بعد از بارونخیال باطل

شب رو رفتیم اراک خونه پدر زنعمو زهرا خوابیدیم.

شنبه ساعت نزدیکهای 12ظهر بود که ازشون تشکر و خداحافظی کردیمقلب

رفتیم به بازار سرپوشیده ای که همونجا بود و آخرین سوغاتیها رو خریدیم و حرکت به سمت اهواز.

ناهار رو بین راه خوردیم، باباجون برامون کوبیده درست کرده بود دستشون درد نکنه، اینم خیلی خوشمزه بودماچ

بعدش دوباره راه افتادیم. بین راه چندباری توقف کوتاه داشتیم.برعکس رفتنمون که ارمیا همش خواب بود ایندفعه ارمیا تا نزدیکهای اهواز بیداربودچشمک

حدودای 3صبح 1شنبه بود که رسیدیم خونمون.

این بود گزارش سفر 5-6 روزه ما به شهر تاریخی و زیبای همدان.سفر خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشتقلب

جمعه 6مرداد تولد عمه شهرزادعزیز بود از همینجا تولدش تبریک میگم و بهترین ِ بهترینها رو براشون آرزو میکنیمقلبماچبغل

عمه شهرزاد جونم تولدت مبارکماچبغل

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٩ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

روزهای دون دونی هم تقریبا به پایان رسیده و برنامه عادی و روزانه گذشتمون رو درپیش گرفتیملبخندو دیگه آقاارمیا از قرنطینه خارج شدهچشمک

بعداز 2هفته تعطیلی( 3جلسه برای کلاس بلز و 4جلسه برای کلاس زبان) فکر میکردم کمی گیج بشه اما اینطور نبود و خیلی خوب و زود با درسهای جدیدش کنار اومدقلب 

 درسهای عقب افتاده زبانش رو خودم باهاش کار کردم و تیچرشون ازش پرسید و قربونش برم همه رو کامل بلد بودماچ اما برای بلز چون اینجانب سواد موسیقیایی کمی دارمخجالت گذاشتم تا مربیش باهاش کار کنه و با یک جلسه خصوصی اینکار رو کرد، هرچند که درس زیادی هم نداده بود اینجور که مربیشون میگفت چون ارمیا از همشون زرنگتره بهمین دلیل توی اون روزها بیشتر با اونا کار کرده و فقط یه درس جدید داده بود.

اما یه چیز بدی که روزهای دون دونی برای ما داشته وابستگی ارمیا به دوباره خوابیدن کنار من و باباش ِ، یعنی یا ما باید بریم تو اتاقش بخوابیم یا اون بیاد تو اتاق ما ناراحت وقتی دلیلش رو ازش میپرسم میگه: میترسم ناراحت نمیدونم حرف راست رو میزنه یا ... موندم چطور برخورد کنم؟!! متفکر

دیشب به مناسبت تولد خاله شیما که 9اردیبهشت بود همراه مامان جون اینا برای شام رفتیم رستوران امپراطور لبخند 

خاله شیماجونم تولدت مبارکماچ

از لحظه ای که رسیدیم ارمیا فقط برای چنددقیقه نشست بعدش همش باصدای موزیک که بطور زنده هم پخش میشد درحال رقص بودماچ خیلی جالب بود که از ماهم میخواست برقصیم نیشخند خلاصه شب خیلی خوبی رو گذروندیم و کلی خوش گذشت بغل

 

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۱٥ ] [ ٢:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

روز جمعه 11 آذر 90 مصادف بود با تولد 5 سالگی پسر دوست داشتنی من، ارمیا ماچ

امسال بخاطر اینکه توی ماه محرم بود نمیشد جشنی واسش بگیریم... که باعث ناراحتی ارمیا شد، خیلی زیاد ناراحت

صبح روز تولدش وقتی از خواب بیدار شد بغلش کردم و بوسیدمش، بعد بهش گفتم: تولدت مبارک عشق کوچولوی من ماچ تولدت مبارک مرد کوچک من بغل

لبخندی از روی ذوق و خوشحالی زد مژه بعد نگاهی به سقف و دیوارها انداخت و گفت: پس چرا هیچی اینجا نزدی؟؟!!! ناراحت چرا مهمونا نمیان دیگه؟!! ناراحت مامان میگم، کت و شلوارم رو کی بپوشم؟ سوال تهِ کفشام رو تمیز کردی که بپوشمشون توی خونه؟ همون کفشایی که با کت و شلوارم میپوشم سوال 

بهش گفتم:عزیزم! اما الان ماه محرم ِ، ماهی که امام سوم ِ ما شهید شده.

گفت: امام حسین منظورته؟! سوال

گفتم: آره عزیزم... بخاطر همین نمیشه جشن تولد بگیریم ناراحت

بعد از کمی فکر کردن گفت: پس یعنی هیچکس کادو بهم نمیده!! اما من کادو میخوام گریه

بهش گفتم: کادو بهت میدن اما امروز نه!

بغض کرد و هیچی نگفت نگران

چنددقیقه ای گذشت که خاله شهره مسیج داد ظهر دارن میان خونمون، خاله شیدا و خاله پروین هم همینطور... قلب

وقتی به ارمیا گفتم که خاله ها میان خونه تا برات کادو بیارن خیلی خوشحال شد و کلی ذوق کرد ماچ اما هنوز کمی دلخور بود که چون مهمونا کم هستن پس کادوها هم کم هستن نیشخند

خلاصه بعداز ظهر همگی اومدن، همه خاله ها به اضافهء آقاجون و مامان جون هما و آخرشب هم دایی شهاب اومد کادوی گل پسر رو داد قلب

از لحظه ای که خاله شیدااینا اومدن ارمیا شروع به بازی و شیطنت با یاسین کرد و طبق معمول همیشه با گریه از همدیگه جدا شدن گریه

و اما کادوهای تولد 5 سالگی ارمیای ما:

کادوی من و باباشهروز ( قراربود براش یه کنسول بازی بخریم اما بخاطر ضعیف بودن چشماش و وابستگی ارمیا به بازیهای کامپیوتری، من پشیمون شدم و بهتر دیدم چیز دیگه ای براش بخریم به همون اندازه ای که میخواستیم براش هزینه کنیم که تقریبا همینجور هم شد... انتخاب کادو رو هم به عهده خود ِ ارمیا گذاشتیم، ارمیا هم از اسباب بازیهای شرکت playmobil اینو انتخاب کرد ) ماچ

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

کادوی آقاجون و مامان هما قلب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

کادوی خاله پروین و عمو علی قلب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

کادوی خاله شیدا، عمو ابوالفضل و وروجکهاشون (یاسین و رومیسا) قلب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

کادوی دایی شهاب، زن دایی پریسا و شاینا قلب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

کادوی خاله شهره و خاله شیما قلب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

پ.ن-1: از همینجا میخواستم بگم که با اومدنتون توی روز تولد ارمیا به خونمون خیلی خیلی شادمون کردید بغل روی ماه همتون رو میبوسمماچ

پ.ن-2: از همه دوستان عزیز و مهربون وبلاگی هم خیلی خیلی ممنونم بابت تبریکاشون هم برای تولد ارمیا و هم برای تولد خودم بغل روی ماه تک تکتون رو میبوسمماچ

[ پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک
میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

Stuffed Bear Birthday picture

 تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز
از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا

Tall Cake picture

یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن
یکی به نیت تو یکی از طرف من

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم
به خاطر و جودت به افتخار بودن

 

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی
با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی

ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه، رو لبا پر خندس

 

تا تو هستی و چشمات بهونه‌است واسه خوندن
همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده‌است

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد
ستاره رو سرت ریخت، تو رو تا آسمون برد

Soccer Ball Birthday picture

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون
پر از باد کنک و شوق، پر از اینه و شمعدون

 
 
الهی که همیشه، واسه تبریک امروز
بیان یه عالم عاشق، بیاد هزار تا مهمون هورا
 
ادامه مطلب رو هم اگه دوست داشتید بخونید، واسه ارمیا از  روزهای اول تولد نوشتم...

ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

سه روز میشه که ارمیا مهدکودک میره روز اول (یکشنبه) خیلی خوب بود و همش توی سالن بازی درحال بازی کردن بود قلب البته اجازه نمیداد که من از سالن خارج شم و منم تا دوساعت همونجا روی صندلی نشسته بودم...

من و باباشهروز وقتی دیدیم روندش راضی کننده بود به قولی که بهش داده بودیم عمل کردیم... قولمون هم بردنش به پارک بود که خودش باید میگفت کدوم پارک بریم... اونم سرزمین سحر آمیز رو انتخاب کردچشمک حدود ساعت 8 شب باباشهروز اومد دنبالمون ... وقتی رسیدیم سرزمین سحرآمیز ارمیا خیلی ذوق زده بود مژه آخه مدتی میشد که نیومده بود... چند تایی بازی کرد سه تا عروسک هم برنده شد و بعد از یکی دوساعت بازی رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه... ساعت 11 خوابید ماچ

 روز دوم (دوشنبه) ساعت 10 صبح بعداز خوردن صبحانه آماده شدیم برای رفتن به مهد... اما درکمال تعجب دیدم که ... با گریه وارد مهد شد تعجب و اصلا نمیخواست وارد کلاس شه...  5 دقیقه ای طول کشید تا گریه ش قطع شد و هرکدوم از مربیها که میومدن باهاش صحبت میکردن اصلا آروم نمیشد اما نمیدونم یه دفعه چی شد که به درخواست یکی از مربیها رفت همونجا توی سالن بازی کنه متفکر چندلحظه بعد از مادرها خواستن که کم کم سالن رو ترک کنن... منم با ترس و لرز از ارمیا خداحافظی کردم اونم درکمال ناباوری، دست واسم تکون داد و بوس هم واسم فرستاد ماچ و منم رفتم توی حیاط منتظر شدم...

چند دقیقه ای یه بار میومدم نگاش میکردم میدیدم که داره کم کم با بچه ها بازی میکنه و توی بازیهاشون شرکت میکنه بغل

بعد از بازی توی سالن، بردنشون توی کلاس ... یه ربعی توی کلاس بودن که اعلام کردن مادرها میتونن بچه هاشونو ببرن...

رفتم دنبالش، با خوشحالی اومد تو بغلم و از مربیشون خداحافظی کرد و اومدیم خونه.

( سه تا عروسکی که برنده شده بود)

یه دوستی هم پیدا کرده بود که با گریه از همدیگه جدا شدن گریه وقتی هم اومدیم خونه بامن دعوا میکرد و با بعض میگفت: چرا پلاک خونمو رو به دوستم نگفتی؟ حالا اون نمیدونه خونمون کجاست بخاطر همین نمیتونه بیاد خونه پیش من!!!! گریه

توی مهدشون دوتا مسابقه بین بچه ها برگزار کردن یکیشون، مسابقه دو بود، یکی هم اینجوری بود که یکی از مربی ها شعر میخوند و تنبک میزد بعد یکی دیگه سوت میزد و بچه ها با صدای سوت باید به حالت مجسمه می ایستادن خیال باطل ارمیا هم که عاشق اینجور بازیها، توی هردو مسابقه اول شده بود ماچ

امروزهم روز سوم بود که میرفت مهد... ساعت 8ونیم صبح از خواب بیدارش کردم صبحانه بهش دادم و راهی مهد شدیم... بزنم به تخته خیلی خوب بود ، تا مربیشون رو دید خیلی راحت با من خداحافظی کرد و رفت توی کلاس ماچ باورم نمیشد اینقدر راحت رفت توی کلاس بغل

ساعت 11ونیم رفتم دنبالش ... خیلی خوشحال بود قلب امروز دیگه خیلی خیلی ازش راضی بودم ماچ خداروشکر مثل اینکه از گریه هاش راحت شدم... البته هنوزم بهش شک دارم... ببینم چند روز آینده چی میشه؟؟!!! متفکر

          پی نوشت: 31 شهریور تولد یاسین عزیزم هست  ماچ عزیز دل خاله تولد 3سالگیت هزاران هزار بار مبارک امیدوارم که همیشه تنت سالم، لبت خندون و دلت شاد باشه بغلماچ

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

روز یکشنبه رو رفته بودیم خونه آقاجون... خاله یسنا هم اومده بود اونجا لبخند بعداز ظهر همگی باهمدیگه رفتیم مرکز خرید زیتون تا بتونیم واسه شایناگلی یه کادوی خوشگل بخریم قلببعداز کلی چرخیدن تونستیم کادوها رو بخریم و اومدیم خونه... هوا هم اینقدر گرم بود که داشتیم هلاک میشدیم.

روز دوشنبه شب هم رفتیم خونه دایی شهاب... تولد شاینا گلی بود ماچ همگی اونجا جمع شدیم و خیلی خیلی خوش گذشت قلب

عزیزدل عمه تولدت مبارک بغل امیدوارم که همیشه لبت خندون، دلت شاد و تنت سالم باشه ماچ

واما اونروز برخلاف همیشه ارمیا اجازه داد تاحدودی ازش عکس بگیریم...هرچند که غرغر میکرد اما بازم خوب بود چشمک

خلاصه تولد خیلی خوبی بود وکلی به همه خوش گذشت قلب

پسرخاله ها (ارمیا و یاسین)

دیروز هم باباجون اینا اومده بودن خونمون... مامان جون(مادر شوهر عزیزم) اومده بود واسه خداحافظی چون امروز قراره بره جمکران قلب سفر بیخطری براش آرزو میکنیم و زیارتش قبول باشه بغل

پی نوشت : دیروز یعنی 21 تیر تولد یکسالگی وبلاگمون بود... تواین یکسال دوستای خیلی زیادی پیدا کردم بااینکه خیلیهاتون رو ندیدم اما احساس میکنم سالیان ساله که با همتون دوستم بغل دوستتون دارم خیلی زیاد قلبماچ

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٤/٢٢ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

همونطور که گفته بودم روز سه شنبه هفته گذشته رو رفتیم تولد رومیسا ماچ شب خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشتقلب

طبق معمول همیشه ارمیا و یاسین باهمدیگه درگیر بودن و حسابی کتک کاری کردن نیشخند 

اما از ارمیا بگم که اینروزا نمیدونم چرا اجازه نمیده ازش عکس بگیرم حتی از روز تولد رومیسا هم عکسی ازش ندارم نه قبل از رفتن و نه توی تولد ناراحت نمیدونم باهاش چکار کنم؟ سوال

تنها عکسی که تونستم ازش بگیرم بعداز حمام اونم با... کلافه

روز چهارشنبه رو هم که روز پدر بود اول رفتیم واسه پدرا یکی یه ادکلن خریدیم بعدش رفتیم خونه هاشون.

اول رفتیم خونه آقاجون که خاله ها اومده بودن و خاله فرخ هم اونجا بودبغلبعداز خوردن شام راهی خونه باباجون شدیم که ارمیا رو با گریه و زاری تونستیم به زور ببریمش منتظر 

خونه باباجون هم عموها اومده بودن... بعداز اینکه رسیدیم اونجا گریه و زاریش فراموش شد انگار نه انگار اونی بود که اعصاب مارو بهم ریخته بود خنثی بعد از یکی دوساعتی که اونجا بودیم برگشتیم خونه لبخند  

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۳/٢٩ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

تولد امسال ارمیا برخلاف سالهای گذشته همه چیزش باب میل ارمیا بود  چون همه چیزهاش انتخاب و سلیقه خودش بودن و همونطور که میدونید ارمیا عاشق اسپایدرمن ِ  به همین دلیل خیلی چیزهاش اسپایدرمن بودن از جمله کیک، بشقاب، لیوان و حتی جورابهاش

 

دنبال خیلی چیزهای دیگه اسپایدرمن هم گشتیم اما پیدا نکردیم مثل: بادکنک اسپایدرمن، اسپایدرمنی که روش تولدت مبارک نوشته شده باشه و خیلی چیزهای دیگه اما...

از خیلی چیزهایی هم که خریده بودیم استفاده نکردیم مثل برف شادی ، خمیر شادی و ...

 

با اینکه خیلی از اون تولدی که در نظر داشتیم فاصله داشت اما بازهم خیلی خوشحالم که تونستیم دل کوچیک قندعسلمون رو خوشحال کنیم Yah طوری که هنوز هم میگه: من تولدم رو خیلی دوست داشتم، نمیخواستم تموم شه دوباره میخوامش

برای غذا اسنک و پیراشکی گوشت همراه با نوشابه دادیم ژله هم میخواستیم برا دسر بدیم ولی بخاطر نداشتن دل و دماغ درست نکردم

راستی کیکش رو هم از قنادی کندوعسل توی زیتون گرفتیم

دیگه بریم با همدیگه عکسها رو ببینیم :

 

 

 

پسر خاله های وروجک

ارمیا * یاسین * پانته آ  * نیکا (جای شاینا ی عزیزم خیلی خیلی خالی بود)

 

 

عزیزدلم در حال بریدن کیک

ارمیا * یاسین * رومیسا (کوچیکترین عضو تولد )

 صبح ِ روز بعد از تولد

اینجا هم تازه از خواب بیدار شده

جای خیلی ها توی تولد خالی بود از جمله: آقاجون، مامان جون هما، خاله شهره، دایی شهاب، زن دایی، شاینا، خاله پروین و  عمو علی

چون این پست طولانی شد کادوها رو توی پست بعدی میذارم

*** از همتون ممنونم برای همدردی و تسلیت هاتون بخاطر فوت عمه عزیزم ***

[ جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

سلام دوستای مهربون من و ارمیا  لبخند حالتون خوبه؟ ما هم خوبیم خدا رو شکرقلب

 

نمیدونم از کجا شروع کنم...سوال

روز پنج شنبه صبح که از خواب بیدار شدم حالم زیاد خوب نبود بخاطر همین تولد رو به فرداش یعنی جمعه موکول کردیم که ای کاش اینکار رو نکرده بودمناراحتزنگ زدیم به شیرینی فروشی و بهش گفتیم که کیک رو واسه فردا ساعت ۶ آماده کنه،اونا هم قبول کردن.

من و ارمیا هم کم کم شروع کردیم به جمع و جور کردن و تمیز کاری بعد از ظهر هم رفتیم کمی خرید کردیم و شب ساعت ده و نیم بود که با خستگی تمام برگشتیم خونه.

حدودای ساعت یازده و نیم بود که دیدم یه اس ام اس اومد برام همینکه گوشی رو نگاه کردم برق از چشمام پرید، باورم نمیشدتعجب خاله شیما بود که نوشته بود: عمه فوت کردناراحت

باورم نمیشد تعجب خیلی ناراحت شدمگریهبیجاره خیلی وقت بود که مریض بودن نگران خدا بیامرزتشونفرشته

تولد هم که داشت بهم میخوردناراحتباید میرفتیم خاکسپارینگران

خیلی ناراحت بودمعصبانی همش تقصیر من بود اگه میذاشتم همون روز تولد برگزار شه اینجوری نمیشدگریه

خلاصه بعد از کلی همفکری تولد رو کنسل کردیم ناراحتوقتی تو چشمهای ارمیا نگاه میکردم خیلی ناراحت میشدمگریهقربونش برم الهیماچ از روز پنج شنبه همش ازم میپرسید که: چرا تولدم نمیشه دیگه؟ سوال

صبح با شیرینی فروشی تماس گرفتیم و گفتیم که میخوایم کنسلش کنیم اما گفتن که کیک از دیروز آماده استتعجبنمیدونستم چکار کنمکلافهتصمیم گرفتیم وسیله های تولد رو ببریم خونه باباجون و بدیم به اونا که کارای تولد رو انجام بدن تا ما بریم مسجدسلیمان و تا ساعت ۶ برگردیم متفکر سریع با مامان جون هما تماس گرفتم (آقاجون و مامان جون صبح زود رفته بودن مسجدسلیمان) و جریان رو تعریف کردم و مامان جون گفت که: قراره مراسم اهواز هم باشه شما اگه بیاین و برگردین خیلی دیر میشه و خیلی خسته میشین.

برخلاف میل باطنیم نرفتم واسه خاکسپاری و موندم کارهای تولد رو انجام دادم باباشهروز هم رفت عمه شهرزاد و مامان جون رو آورد کمکمونلبخنددستشون درد نکنه خیلی کمکم کردنقلب

خیلی از برنامه هامون رو کنسل کردیم چون اون انرژی سابق رو نداشتیمناراحت چقدر خرید کرده بودیم، چه برنامه ریزیهایی که نکرده بودیم...

 از خونواده من هم هیچکس نمیومد چون همه میرفتن خاکسپاریناراحتخیلی بهم سخت میگذشتگریه

خاله شیما (بخاطر داشتن امتحان) و خاله شیدا (بخاطر اینکه رومیسا کمی مریض بود)  نرفتن و ماتونستیم راضیشون کنیم که بیان تولدچشمکخیلی ازشون ممنونم که بخاطر ارمیا بیخیال حرف و حدیثها شدن و با اومدنشون ما رو خیلی خوشحال کردن

هنوزم باورم نمیشه که تولد گل پسرم اینقدر سوت و کور و ساده و البته بدون موزیک برگزار شدتعجب

 الانم از حرف و حدیث هایی که امکان داره پیش بیاد ناراحتم آخه بعضی آدمها فقط دنبال سوژه هستنبقول باباشهروز هرکی میخواد حرف بزنه، بذار بزنه،آخه مگه جشن عروسی بوده خیلی ها گفتن کنسلش کنم بعضی ها هم با طعنه گفتن چرا کنسلش نکردم... نمیدونم تولد گرفتن واسه یه پسربچه ۴ساله اینقدر حرف و حدیث داره

گزارش و عکسای تولد میمونن واسه پست بعدیچشمکقراره ببرمش آتلیه، یه آتلیه خوب بهم معرفی کنید،لطفا قلب

همتون رو میبوسمماچ

پ.ن: امروز طبق معمول همیشه ساعت ۶ ارمیا نشسته بود پای لپ تاپ که آقاجون تلفن میزنه،گوشی رو میدم بهش ، گوشی رو میگیره و به آقاجون میگه: من نشستم پای لپ تاپ تا به کارهام برسم الان نمیتونم صحبت کنم بعدا زنگ بزن

[ چهارشنبه ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

 وقتی که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی

تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی

خدا هم هواتو داشته ، تو رو با گلا سرشته

با تو دنیای پر از درد ، واسه من مثل بهشته

روز میلادت مبارک عزیزترینم .
 

تولد ۳ سالگی پسر طلا

گل خوشبوی من! بهترین و قشنگترین روز دنیا که روز تولد توست، مبارک

ارمیای من! میدونی که مامانی عاشقته... پس این رو هم بدون که تو این روز قشنگ، قشنگترین آرزوها رو برای تو قشنگترینم دارم
 

[ پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/۱۱ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

با وجود پرمهر و نگاه گرمت دنیایی از پاکی، صداقت و صمیمیت را برایم به ارمغان آوردی

برای توصیف مهربانی‌ات واژه‌ها یاری نمی‌دهندبغل

 

پدر عزیزتر از جانم!

ما با هر تبسمت هزاران بار می شکفیم و با هر تپش قلبمان هزار بار نامت را میخوانیم

اگر بر روی زمین تنهاییم، ولی تو مثل ماه نگاهمان میکنی

ما بر وجود نازنینت سجده شکر میگذاریم

تولدت مبارک هزاران هزار بار مبارکماچقلب

(پی نوشت: هرچه دنبال یه عکس جدید بودم، آرشیو DVD عکسها رو پیدا نکردم فکر کنم دوباره باباشهروز برده گذاشتشون توی گاوصندوق شرکتشسوالعصبانیبخاطرهمین فقط عکس تولد یکسالگی ارمیا رو درحال حاضر داشتم )

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۳/۱٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

خاله شیما جونم :

خدای اطلسی ها با تو باشد
پناه بی کسی ها با تو باشد
تمام لحظه های خوب یک عمر
به جز دلواپسی ها با تو باشد .

تولدت مبارکماچماچقلب


[ جمعه ۱۳٩٠/٢/٩ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

 همسر عزیزم به خاطر همه آرامشی که از تو دارم خدا را شکر میگویم،

به پاس تمام خوبیهایت بهترینها را برایت آرزو میکنم . . .

سالروز تولدت مبارک

 

 

[ شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

این چند روز مثل اکثر مردم، ما هم درحال خرید و بدو بدو بودیم

 

دیروز که رفته بودیم خرید ارمیا چشمش به جوراب بن تن افتاد و اصرار و اصرار که مامانی من میخوامش هرچه بهش گفتم که اینا اندازه پای شما نیست و کوچیکن گوشش بدهکار نبود که نبود

منم دیدم که حریفش نمیشم خریدمشون وقتی اومدیم خونه هرکاری کرد خودش نتونست جورابا رو پا کنه بخاطر همین از من کمک خواست منم به زور پاش کردم اما پاشنه جوراب مونده بود کف پاش بهش میگم: نگاه کن مامانی... من گفتم کوچیکن اما به حرفم گوش ندادی  

حرف منو نشنیده گرفت و باحوشجالی خاصی گفت: نگاه کن... ببین چقدر قشنگن...

گفتم: پسر گلم پاشنه جورابا رو نگاه کن... ببین مونده زیر پاهات 

گفت: اصلا عیبی نداره... اینجوری هم خیلی خوشگله... اصلا من قبلا دوست داشتم اینجوری باشه

اگه گفتین چرا اینجوری کرده؟

جوابش اینه: ارمیا وقتی صدای زنگ در خونه رو میشنوه، اینجوری قایم میشه  که بقول خودش اون شخصی که میاد خونمون فکر کنه ارمیا خونه نیست و دنبالش بگرده

و اما امروز هم یه روز خاص ِ :

تولد مامان جون هما (مامان خودم)

مادر مهربان و عزیزتر از جانم!

ما با هر تبسمت هزاران بار می شکفیم و با هر تپش قلبمان هزار بار نامت را میخوانیم

اگر بر روی زمین تنهاییم، ولی تو مثل ماه نگاهمان میکنی

ما بر وجود نازنینت سجده شکر میگذاریم

تولدت هزارن هزار بار مبارک

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

همونطور که گفته بودم روز پنج شنبه ارمیا رو بردیم سرزمین سحرآمیز شازده پسر حسابی بازی کرد

 

توی محوطه سالن، دایی شهاب رو با خواهرزاده های زن دایی پریسا دیدیم ارمیا وقتی داییش رو دید برای چندلحظه بازی کردن رو فراموش کرد

اینهمه خودمون رو خسته کردیم فقط ۳۰ تا تیکت برنده شدیم  که با ده تاشون یه ماسک تونستیم برنده شیم

و اما یه پیام مخصوص به مناسبت تولد باباجون وهاب :

الهی جاده زندگیت هموار،

آسمان چشمانت صاف و دریای دلت همیشه آرام و زلال باشد

و هیچ وقت از دنیا خسته نباشی . . .

پدر عزیزم! زیبایی عشق، پاکی صداقت، اوج مهربانی و نهایت آرامش

همه در کنار تو برایمان معنی پیدا کرده است.

سالروز تولدت را هزارن بار تبریک میگوییم . . .

پی نوشت مهم:  تبریک تولد برای پدر شوهرم بوده نه پدر خودم 

[ شنبه ۱۳۸٩/۱٢/٧ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی... ارمیا یک اسم عبری ست، نام یکی از پیامبران بنی اسراییلی ست و همینطور یکی از اسامی حضرت علی به معنی بزرگی، بزرگ زاده و سروری...
صفحات دیگر
امکانات وب