Lilypie Kids Birthday tickers

پسر دوست داشتنی من ارمیا
یه پسرک شیطون، وروجک و دوست داشتنی که مامان شکوه و باباشهروز باتمام وجود عاشقش هستن 
نويسندگان
لینک دوستان

سلاااام به روی ماه تک تکتون،امیدوارم حالتون عالی باشه و سرشار از انرژی مثبت باشین،خدا رو شکر ما هم عاااالی هستیم :)

با چه ذوقی اومدم از سفر بنویسم اما متاسفانه هرکار میکنم نه میشه عکس بذارم نه شکلک :( پس با یه پست بدون عکس و شکلک درخدمتتون هستیم :)

همونجور که گفته بودم اواسط مرداد یه سفر داشتیم به خطه سرسبز مازندران... سفر عالی و همسفرامون عالی تر بودن، دو تا از دوستای شهروز بودن به همراه خونواده هاشون، یکیشون یه پسر 3ونیم ساله داشت به اسم رادین که همبازی ارمیا بود.

4روز اول چالوس روستای هچیرود بودیم، شهروز و دوستاش تو دانشگاه کلاس داشتن با دکتر معظمی، همونجا هم بهمون خوابگاه دادن.

 دانشگاه و خوابگاه خیلی تمیز و عالی بود اصلا باورت نمیشد همچین امکاناتی توی روستا باشه :) من، ارمیا، سارا (خواهر خانم دوست شهروز) و رادین بیشتر وقتها تنها بودیم، من بخاطر ارمیا نشد تو کلاسها شرکت کنم :(

یه روز با سارا و بچه ها رفتیم بازار، از اونجا هم بچه ها رو بردیم کنار دریا و کمی بازی کردن، بعدشم رفتیم رستورانی که آقای راننده معرفی کرده بود و یه کباب ترش عاااالی با کته زدیم بر بدن و برگشتیم دانشگاه، روز خیلی خوبی بود :)

یه شب هم بعداز تموم شدن کلاس شهروز اینا، تونستیم به زور اجازه بگیریم و بریم بیرون یه چرخی بزنیم و کمی خرید انجام بدیم.

بعداز تموم شدن دوره شون رفتیم نمک آبرود، از قبل ویلاهامون رو رزرو کرده بودیم دو واحد کنار هم بودن، خیلی باحال بود از تو این خونه میرفتیم تو اون خونه، 3روز و 2شب اونجا بودیم.

یه روز کلا به خرید گذشت، 2روز هم به تفریح و بازی؛ تله کابین، جت اسکی، پاراسلینگ، کارتینگ، زیپ لاین، سورتمه، نمایش شیردریایی، لابلای تفریحات بازم یه سری به مرکز خریدا میزدیم.ایران کتان عااااالی بود، 1میلیون و 350هزار تومن فقط از همونجا خرید کردیم :D

بعداز اونجا رفتیم رامسر یه شب اونجا بودیم. ویلامون اونجا روبروی دریا بود ویوی خیلی باحالی داشت. 

اونجا هم یه روز رفتیم مجتمع رفاهی تفریحی شهر سبز رامسر، ایندفعه فقط جت اسکی و قایق سواری رفتیم که قایق سواری خیلیلذتبخش بود.

شب هم بعداز شام رفتیم کنار دریا، برعکس روزها که هوا خیلی شرجی و بد بود، هوا فوق العاده بود و نسیم خنکی می وزید :)

3تا بالن آرزو هم خریده بودیم که حتی یکیشون رو هم نتونستیم هوا کنیم :(

شب آخر رفتیم روستای گردشگری جواهرده.

مناظر این روستا فوق العاده محشر و بکر بود. هوا هم خیلی عاااالی بود.

برای ناهار، مرغ بردیم پارک جنگلی کباب کردیم و خوردیم. خیلی خوش گذشت.

شب رو تو ویلایی که همونجا(جواهرده) گرفته بودیم خوابیدیم.

یه چیز جالبی که متوجه شدیم این بود که تو اون روستا فقط برای 4 ماه مردم اونجا زندگی میکردن و مابقی سال رو تو شهرهای اطراف میرفتن برا زندگی، بخاطر سرمای بیش از حدی که داشت در طول سال و همینطور اینکه گازکشی نبودن خونه هاشون:(

صبح بعداز خوردن صبحانه، به سمت اهواز حرکت کردیم.

سفرمون خیلی عالی بود و واقعا خوش گذشت جای همه دوستان خالی بود.

پی نوشت1؛ 3شنبه گذشته رفتیم سینما فیلم مدرسه موشها2، با همون اکیپی که سفر رفته بودیم، فوق العاده بود هم بودن با دوستان و هم فیلم، من عاشق کپل خان و پسرش شدم :)

پی نوشت2؛ مشغول خریدای مدرسه ارمیا هستیم، چقدر مغازه ها شلوغن آدم سرحال میاد از اینهمه شور و شوق برای مدرسه، فعلا فقط کیف خریداری و لباس هم سفارش داده شده. دل منم مدرسه رفتن میخوااااد :(

[ شنبه ۱۳٩۳/٦/٢٢ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

سلاااااااااام قلب

با تاخیری 2ماهه، بالاخره ما برگشتیییییییم، اینشالا که همتون خوب هستین... ما هم خوبیم خداروشکر لبخند تو این مدت یه مقداری نسبت به نوشتن وبلاگ ارمیا تنبل و دلسرد شده بودم بخاطرهمین یه مدتی از دنیای وبلاگنویسی فاصله گرفتم اما دوباره برگشتیم.ممنونم از همه شما عزیزان که این مدت جویای احوال ما بودین ماچ دلمون برای تک تکتون خیلی خیلی تنگ شده بغل

و با عرض شرمندگی خجالت بعداز گذشت 1ماه و چند روز، سال نو همتون مباااااااااااارک ماچامیدورام که سال نو برای همه شما عزیزان و دوستانم سالی سرشار از سلامتی، شادی و موفقیت باشه قلب

تعطیلات نوروز دوتا سفر داشتیم لبخند روز سوم فروردین خرم آباد رفتیم همراه با خانواده من که دعوت بودیم خونه نامزد خاله شیما و خیلی خیلی خوش گذشت قلب

ارمیا و یاسین درحال فوتبال بازی با آقاجونقلب

هوا فوق العاده خنک البته کمی رو به سردی و بی نهایت پاک و تمیز بود خیال باطل یه روز رفتیم روی کوه

شاینا - ارمیا - یاسین

و یه روز هم رفتیم کنار دریاچه مژه

 روز پنجم فروردین برگشتیم اهواز لبخند و فرداش یعنی ششم فروردین حرکت کردیم به سمت کوهرنگ (شهرکرد) بهمراه خانواده باباشهروز.

هوای روستاها و شهرهای استان چهارمحال بیش از حد سرد بود و جاده های فوق العاده بد، پیچ در پیچ، خطرناک و خرابی داشت استرسروز هفتم فروردین رفتیم کلی برف بازی کردیم قلب ارمیا وقتی دید آب و هوای اونجا با اهواز خیلی متفاوته پرسید: اینجا الان چه فصلیه؟ سوالنیشخند

تا هشتم فروردین اونجا بودیم و آخرشب خسته و هلاک رسیدیم اهواز خمیازه

بعداز تموم شدن تعطیلات 20روزه، کمی مدرسه رفتن برای ارمیا سخت شده بود اما بعداز 2-3روز روی روال عادی خودش افتاد.

کلاس زبان هم آخرین روزهای اسفند 91 امتحان فاینال pockets 3 رو داد و بازهم 100 شد تشویق بهش گفتم امتحان چطور بود؟ گفت:aunty (به خانوم مربیشون میگن) بهم گفت اسکلت شدی!! منظور پسرکم excellent هستش زبان

کلاس تنبک هم ترم جدیدش رو شروع کرده اما بردمش یه آموشگاه دیگه، چون استادشون از اون آموزشگاه رفت و ما هم مجبور بودیم بریم هرجایی که استادش هست لبخند

پ.ن: در اولین فرصت میام و به همتون سرمیزنم حتمااااااا ماچ فعلا گفتم تا پستم دوباره بیات نشده آپش کنم چشمک

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٢/۸ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

دوشنبه 26تیرماه برای رهایی از این گرمای 60 درجه!!! رفتیم سفرمژه  همراه باباجون اینا، عموشهرام اینا، عموشهریار اینا و خاله پری(خاله باباشهروز)قلب

مقصدمون شهر تاریخی همدان بود. دوشنبه بعداز ظهر حرکت کردیم.

شب رو بروجرد بودیم.کمی استراحت کردیم و باباجون یه صبحانه عالی درست کردماچ و ما هم نوش جان کردیمخوشمزه و دوباره راه افتادیم.ارمیا بین راه همش خوابیده بودخواب

بین راه چندباری توقف داشتیم. حدودای 2ظهر 3شنبه بود که رسیدیم همدان.

هوا عالی بود فقط توی آفتاب کمی گرم میشد اما درکل عالی بودخیال باطل

ناهار خوردیم و همگی خوابیدیم غیراز بچه ها(ارمیا، نیکا و پانی) تا تونستند شیطنت و سروصدا کردندقلب

برای شام رفتیم رستوران آبشار توی عباس آباد که خیلی عالی بودخوشمزه

بعدش رفتیم پارک عباس آباد

 کلی بازی کردیم هم بچه ها هم بزرگترها. خانوادگی رفتیم ماشین برقی که خیلی خوش گذشتقلب

4شنبه رفتیم گنج نامه. ناهارمون رو که خوردیم حرکت کردیم به سمت تله کابین. عمه شهرزاد توی کابین ما بودماچ

 وقتی رسیدیم بالا رفتیم همونجا روی کوهها کمی قدم زدیم آش دوغ خوردیم و برگشتیم پایین.

و

سورتمه ریلی سوار شدیم. خیلی باحال بود. من و خاله پری باهم بودیم ارمیا و باباشهروز هم باهمقلب

روی پیچها اینقدر جیغ زدیم که وقتی رسیدیم پایین صدامون دورگه شده بود!!! نیشخند

اما ارمیا اینقدر خوشش اومده بود که دوباره سوار شد اما ایندفعه همراه باباجونقلب

خلاصه که خیلی خوش گذشت.

همونجا پارک هم داشت که بازهم رفتیم ماشین برقی که بازهم خیلی خوب بود. ارمیا بازهم با باباجون بودماچ بعدش رفتیم سینما 5بعدی که فیلمش خیلی بد بود.

ساعت طرفای 7-8 بود که از اونجا رفتیم و  توی پارک باباطاهر نشستیم. شام رو همونجا خوردیم. بچه ها دوباره مشغول بازی شدندبغل

آخرشب هم سوار کالسکه شدیم(ارمیا و دختر عموهاش، من، مامان جون و زن عمو مریم) باباشهروزهم توی ماشین دنبالمون میومد و چراغ و بوق میزد ابله خلاصه که اینجا هم خیلی خوش گذشتدلقک

روز5شنبه رفتیم غار علی صدر که واقعا بینظیر و عالی بود. سنگهایی که از سقف آویزون بودن بینهایت جالب بود.

ناهار رو توی محوطه پارک همونجا خوردیم باباجون برامون جوجه کباب درست کرده بود دستشون درد نکنه خیلی چسبیدخوشمزه

بعداز خوردن ناهار، حرکت کردیم به سمت غار.

حدود نیم ساعت با قایق توی غار حرکت کردیم، بعدش پیاده شدیم و یک ساعتی رو پیاده رفتیم تا به مسیر برگشت رسیدیم.دوباره برای نیم ساعته دیگه سوار قایق ها شدیم و برگشتیم.

شب رو رفتیم توی یه فضای سبزی نشستیم شام رو همونجا خوردیم. بارون نم نم هم شروع به باریدن کرده بودخیال باطل

روزجمعه رفتیم بازار کمی خرید کردیم. از اونجا دوباره رفتیم گنج نامه چون روز اول یادمون رفته بود بریم آبشار رو ببینیم!!!زبان

آبشار قشنگی بود بعدش دوباره رفتیم سورتمه ریلی سوار شدیم و فوتبال دستی بازی کردیم و بازهم ماشین برقیمژه

وقتی داشتیم برمیگشتیم بارون شدیدی شروع شده بود که واقعا دوقدم جلوتر رو نمیدیدی!!

رنگین کمان بعد از بارونخیال باطل

شب رو رفتیم اراک خونه پدر زنعمو زهرا خوابیدیم.

شنبه ساعت نزدیکهای 12ظهر بود که ازشون تشکر و خداحافظی کردیمقلب

رفتیم به بازار سرپوشیده ای که همونجا بود و آخرین سوغاتیها رو خریدیم و حرکت به سمت اهواز.

ناهار رو بین راه خوردیم، باباجون برامون کوبیده درست کرده بود دستشون درد نکنه، اینم خیلی خوشمزه بودماچ

بعدش دوباره راه افتادیم. بین راه چندباری توقف کوتاه داشتیم.برعکس رفتنمون که ارمیا همش خواب بود ایندفعه ارمیا تا نزدیکهای اهواز بیداربودچشمک

حدودای 3صبح 1شنبه بود که رسیدیم خونمون.

این بود گزارش سفر 5-6 روزه ما به شهر تاریخی و زیبای همدان.سفر خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشتقلب

جمعه 6مرداد تولد عمه شهرزادعزیز بود از همینجا تولدش تبریک میگم و بهترین ِ بهترینها رو براشون آرزو میکنیمقلبماچبغل

عمه شهرزاد جونم تولدت مبارکماچبغل

[ دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٩ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

روز دهم: ساعت 9 بعد از خوردن صبحانه سوار اتوبوس ها شدیم برای رفتن به رفتینگ خیال باطل قایق سواری روی موجهای خروشان هورا بین راه ایستادیم برای خریدن کفش رفتینگ و یه سری خوراکی.

بعداز خرید دوباره راه افتادیم و بعداز حدود 1ساعت به محل موردنظر رسیدیم.

با دو خونواده (یکی از تهران و یکی از کیش) که هردو بچه هاشون به سن و سال ارمیا بودن توی قایق نشستیم.

یکی از این بچه ها اسمش آوا و درست همسنش بود که با ارمیا درست مثل کارد و پنیر بودن و اما با پسر اون خونواده یعنی دانیال که حدود 7-8ماهی از ارمیا کوچکتر بود، سازگاری خوبی داشت و خیلی راحت با هم کنار می اومدنقلب

قایق ما درست مثل مهدکودک بود با 5تا بچه (اون دوتا خونواده هرکدوم دوتا بچه داشتن)به همین خاطر دوتا از آقایونی که مجرد بودن و توی هتل از قبل باهاشون آشنا شده بودیم باما اومدن تا نیروی کمکی بیشتری برای کمک به بچه ها داشته باشیم.

ارمیا و دانیال جلوی قایق وسط دوتا از آقایون نشسته بودن و حسابی لذت بردن البته گهگاهی هم میترسیدن، درست مثل خودمون زبانکلا خیلی باحال بود، حدود 14 کیلومتر باید پارو میزدیم البته خیلی از مسیر رو خود قایق با فشار موجها حرکت میکرد.

آب سردی که از موجهای خروشان بهمون میپاشید خیلی باحال و هیجان انگیز بود چشمک 

7کیلومتر پارو زدیم و رسیدیم به جایی که باید برای ناهار می ایستادیم. رستورانی کلبه ای شکل که غذا خوردن رو برامون لذت بخش تر کرده بود خوشمزه غذای اینجا هم خوب بود: جوجه کباب، ماهی کباب، ماکارونی، برنج سرخ شده همراه سالاد.

بعداز خوردن غذا و عکاسی دوباره راه افتادیم و پارو زنان و در عین حال جیغ زنان نیشخند رفتیم تا به خط پایان رسیدیم... از قایق ها پیاده شدیم و بعد از عوض کردن لباسها سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم به سمت هتل. بازهم بین راه ارمیا خوابیدخواب

وقتی رسیدیم هتل، وقت شام شده بود... شام خوردیم و توی لابی نشستیم و ارمیا هم منتظر که ساعت بشه 10ونیم و بره د.ی.س.ک.و نیشخندبرنامه شروع شد و ارمیا از اول تا آخرین لحظه که به زور آوردیمش بیرون همش وسط بود و با خانومهای نژادهای مختلف تا تونست رقصید. قربونش برم من خیلی هم قشنگ میرقصید ماچ خلاصه اینو بگم که گل پسری خاطرخواه های زیادی اونجا پیدا کرد ماچ

 روز یازدهم: ساعت 8ونیم بعداز خوردن صبحانه، رفتیم به مرکز خرید میگروس5، به همراه همون دو خونواده ای که روز گذشته باهاشون بودیم.

بعداز اینکه خریدهامون رو انجام دادیم برای ناهار رفتیم دونر کباب خوردیم و ساعت 4ونیم بود که برگشتیم هتل.

تا شب همونجا توی هتل بودیم و شب هم رفتیم د.ی.س.ک.و. ارمیا بازهم مثل شب قبل بود اما یکی از دوستان تا خرخره خورده بودن!!چشمک و حرکات موزون ناجوری از خودش نشون میداد بخاطرهمین ارمیا ازش ترسید و دایی سام هم ارمیا رو برد روی مبل نشوند و تا تونست اون آقاهه رو کنترل کرد تا کار ناجوری نکنه!!!

ما هم همراه چندتا از خونواده های دیگه زود برگشتیم تو اتاقمون.

ارمیا خیلی زود خوابید و من و باباشهروز هم شروع به بستن ِ چمدان ها کردیم.

روز دوازدهم: صبح ساعت 8بیدارشدیم و بعداز خوردن صبحانه، رفتیم یه چرخی توی مغازه های همون اطراف زدیم و خریدهای آخرمون رو انجام دادیم و برگشتیم هتل.

بعداز تحویل دادن اتاق، سوار اتوبوس شدیم.ساعت 11 به سمت فرودگاه حرکت کردیم.

ارمیا و دوستاش (رها، آوا، دانیال، دیانا)

باباشهروز برای ارمیا یه گربه چوبی رو یخچالی خریده بود که آقا ارمیا چون مشغول بازی با بچه ها شده بود متوجه نشد کی و کجا جاش گذاشته! متفکر وقتی میخواستیم حرکت کنیم یادش افتاد من و باباشهروز هم هرچه دنبالش گشتیم نتونستیم پیداش کنیم بخاطر همین اوایل راه ارمیا همش درحال غرزدن و گریه بود اما کمی که از حرکتمون گذشت، خوابیدخواب

بین راه برای خوردن ناهار کنار یه رستوران ایستادیم این دفعه کوفته خوردیم که اونم عالی بود و برای ارمیا هم یه ساندویچ کوفته خریدیم و براش بردیم و بعداز بیدارشدن، خوردش خوشمزه

ساعت 4ونیم به فرودگاه رسیدیم.پروازمون ساعت 7بود.

بعداز چک شدن بلیط و پاسپورت و البته بیشتر خودمون!!! منتظر رسیدن زمان پرواز بودیم.

بعداز 1ساعت و نیم تاخیر، یعنی حدود 8ونیم - 9 هواپیما پرید.

ساعت 11:45 شب به وقت ترکیه و 1:15 شب به وقت ایران، به فرودگاه اهواز رسیدیم.

آقاجون اینا، خاله شیدا و وروجکهاش و دایی شهاب اینا اومده بودن فرودگاه.

ارمیا از دیدن همه که اومده بودن فرودگاه خیلی هیجانزده و خوشحال شده بود و توی همون زمان کم کلی یاسین و رومیسا و شاینا بازی و شیطنت کرد.

بعداز خداحافظی از بقیه و تشکر ازشون بخاطر اینکه توی اون ساعت شب اومده بودن فرودگاه ماچ، دایی شهاب ما رسوند خونمون.

به محض اینکه رسیدیم، خیلی زود بیهوش شدیمخواب

این دو روز آخر هوا به طرز شگفت انگیزی خوب و ملس شده بود و از اون سرمای روزهای اول خبری نبود چشمک باد خنکی که توی اون هوای پاک صورتمون رو نوازش میکرد واقعا بینظیر بود خیال باطل

سیزده بدر: سیزده ما به همراه آقاجون اینا، خاله پروین اینا و دایی شهاب اینا بدر شد.روز خوبی بود و درکنار عزیزانمون واقعا بهمون خوش گذشت.

و به این شکل دفتر خاطرات نوروزی ما بسته شد و یک تعصیلات خوب و خاطره انگیز برامون رقم خورد.

اخباردون دونی:

 دون دون ِ خونمون هنوز خوب نشده و ما کماکان درحال پرستاری هستیمچشمکقلب بعضی دونه هاش خوب شدن اما بعضی دیگه هنوز نه، خودش که خیلی خسته شده و کمی بیتابی میکنه ناراحت بیشتر وقتش رو اینروزها جلوی تلویزیون میگذرونه، کانال های mbc3- persiantoon قلب

پسری برای خودش عیادت کننده هایی هم داشته: آقاجون اینا، باباجون اینا و خاله پروین و دایی شهاببغلو بقیه هم تلفنی جویای احوالات دون دونی بودن قلب ممنونم از همشونماچ

مرسی از راهنمایی های دوستان عزیزم برای بهترشدن حال ارمیاقلب بینهایت ازتون سپاسگذارم ماچ

[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

هفته دوم نوروزمون یعنی روز هفتم عید آغاز سفر 6روزمون بود به آنتالیا لبخند

روزی که رسیدیم مسجدسلیمان (چهارم عید)، شهروز گفت برای روز هفتم بلیط گرفته واسه آنتالیا مژه به معنای واقعی سورپرایز شدم هیپنوتیزم چون هیچ آمادگی برای سفر اونم به آنتالیا نداشتمخنثی 

روز هفتم: ساعت 7صبح برای رفتن به فرودگاه، هر آژانسی زنگ زدیم از شانس خیلی خوبمون!!!! ماشین نداشتن بخاطر همین با ماشین خودمون بهمراه آقاجون راهی فرودگاه شدیم قلب بعداز خداحافظی از آقاجون و بازرسی شدن وسایل و خودمون، توی سالن تشریفات پروازهای خارجی نشستیم، اونجا رو آژانس هواپیمایی که ازش بلیط گرفتیم برای اونروز رزرو کرده بود و با کیک و چای و دادن یه هدیه (هواپیمای اسباب بازی) به ارمیا ازمون پذیرایی کردن لبخند

حدود 1ساعتی پروازمون تاخیر داشت یعنی ساعت 11صبح به سمت آنتالیا پریدیم.

بعداز 3ساعت پرواز، رسیدیم فرودگاه اسپارتا، یعنی ساعت 2بوقت ایران و 12ونیم به وقت ترکیه... تازه اونجا بود که فهمیدیم تا آنتالیا 4ساعت دیگه با اتوبوس باید بریم منتظر منم از روز قبلش حالم زیاد خوب نبود اصلا نشستن توی اتوبوس رو نمیتونستم تحمل کنم اما چاره ای نبود افسوس

اتوبوس ها بیرون منتظرمون ایستاده بودن، بعداز گفتن اسم هتل و پیدا کردن اتوبوسمون حرکت کردیم... بعداز 2ساعت حرکت همه اتوبوسها کنار یک رستوران ایستادن برای خوردن عصرانه و کمی استراحت. من که دیگه نمیتونستم سرپای خودم واستم اینقدر حالم بد شده بود فقط خدا خدا میکردم زودتر برسیم هتل... حدود 45دقیقه ای اونجا ایستادیم و بعداز کمی عکاسی پدر و پسر درحالیکه بارون شدیدی شروع به باریدن کرده بود، دوباره حرکت کردیممژه هوا هم که خیلی سرد بود و با بارندگی سردتر هم شده بود.

جاده بین راه رو خیلی دوست داشتم از یک طرف کوه و درخت می دیدی، از طرف دیگه دریای آبی و پاک رو می دیدی خیال باطل واقعا که منظره بینظیر و معرکه ای داشت مژه علیرغم اینکه فکر میکردم 4ساعت نشستن توی اتوبوس خستمون کنه اینطور نبود چون مناظر کنار جاده بقدری قشنگ بود که اصلا احساس خستگی نمیکردی لبخند اما بدی حالم کمی اذیتم میکردناراحت

لیدر توری که باهاش رفته بودیم سه تا تور بهمون معرفی کرد که ما هم هر3تا رو ثبت نام کردیم مژهتور لنج و ساحل، تور کشتی mobydick و آبشار شلاله، و تور رفتینگ.

ساعت 6، به هتلمون رسیدیم، هتل Viking Star، یک هتل 5ستاره که توی منطقه kemer واقع شده بود (kemer منطقه زیبای کاملا توریستی که پر بود از هتلهای جورواجور) خیال باطلهتل خیلی عالی بود و همه امکاناتی داشت.

 بعداز تحویل گرفتن کلید اتاقمون، رفتیم برای استراحت، یعنی من به محضی که رسیدم فقط خوابیدم 2ساعتی خواب بودم بعداز یه دوش، آماده شدیم برای رفتن به رستوران هتل واسه خوردن شام خوشمزهخوردن غذا و نوشیدنی از ساعت 7صبح تا 12شب توی هتل free بود یعنی هرچقدر دلت میخواست میخوردی و میتونستی هم با خودت توی اتاق ببری، دوستان هم که سنگ تموم میذاشتن!!! چشمک 

 

میز شام خیلی عالی بود روی میز همه چیز پیدا میشد خوشمزه برنج رو خیلی جالب درست میکردن بعداز چلوکش کردن بجای دم گذاشتن برنج رو سرخ میکردن!!! درنوع خودش خیلی جالب بودمژه طبخ اکثر غذاهاشون با ما کاملا متفاوت بود، با مزه های جدید و متفاوتی آشنا میشدی.

همونطور که گفتم خوردن هر نوع نوشیدنی free بود ایرونیها هم که قربونشون برم به محض اینکه فهمیدن، ترکوندنسبز توی اون 6روز یعنی دیگه داشتن خودشونو خفه میکردن ابله

بعداز خوردن شام، کمی توی لابی نشستیم بعدش رفتیم توی محوطه هتل کمی قدم زدیم اما بخاطر سرمای بیش از حد هوا زود برگشتیم.

رفتیم تو اتاقمون و از خستگی بیش از حد نفهمیدیم چطور خوابمون برد!!خواب

روز هشتم: ساعت 8ونیم از خواب بیدار شدیم برای خوردن صبحانه و رفتن به تور لنج و ساحل... تا رسیدیم پایین ساعت 9شده بود و باید سوار اتوبوس میشدیم بخاطرهمین لقمه های سرپایی و سریعی رو آماده کردم که بین راه بخوریم.

2-3 ساعتی توی راه بودیم تا به لنج رسیدیم.ما رفتیم طبقه بالا نشستیم.هوا هم که فوق العاده سرد بود چند دقیقه ای از حرکتمون روی رودخونه گذشته بود که یه خانوم اومد بالا و شروع کرد به عربی رقصیدن، چند نفر از آقایون و دختربچه ها رو بلند کرد که باهاش برقصند خلاصه کلی خندیدیم به رقص بعضی از این آقایون که با اعتماد به نفس خاصی عربی میرقصیدننیشخند بعداز گرفتن شاباش یا بهتره بگم پول زور!!! از همه مسافرها، رفتچشمک آخر هم معلوم نشد که کجا رفت چون توی لنج هیچ اثری ازش نبود!!! واقعا این سوال برای همه پیش اومده بود متفکر

حدود ساعت 12 کنار ساحل ایستاد تا هرکی میخواد بره شنا کنه اما مگه میشد حتی یه انگشت توی آب زد چه برسه به شنا.

 کمی قدم زدیم و ارمیا شروع به بازی با ماسه ها کرد.نمیدونم چجوری نزدیک آب رسید که یهو لیزش برد و از کمر به پایین کاملا خیس شد. لباسهاش رو همونجا عوض کردم و کمی عکس گرفتیم و برگشتیم توی لنج...

ساعت تقریبا 2 وقت ناهار رسیده بود ... استیک مرغ و گوشت چرخکرده همراه سالاد و برنج سرخ شده، ناهارش بود... استیک مرغ و گوشتش خوشمزه بود خوشمزه

یکی دوساعت دیگه روی آب بودیم بعدش از لنج پیاده شدیم و سوار اتوبوس شدیم برای رفتن به فروشگاه برای خرید و دیدن آبشارها.

بعداز اینکه با آبشارها عکس گرفتیم، رفتیم بستنی خوردیم، بستنی هاشون هم درنوع خودشون جالب بودن چون با یه قاشق دسته بلند بیرونشون میآوردن وتوی هوا میچرخوندنشون این بستنی ها نه آب میشدن نه می افتادن از خود راضی

یک ساعتی همونجا بودیم بعدش سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم هتل. ارمیا هم که توی اتوبوس همش خواب بود هم صبح هم عصر. ساعت تقربا 7ونیم-8 بود که رسیدیم هتل، رفتیم تو اتاقمون یه آبی به دست و رومون زدیم و رفتیم رستوران هتل برای شامخوشمزه

شاممون رو که خوردیم رفتیم توی محوطه خارج هتل قدم زدیم... همه مغازه هاشون از ساعت 8 ونیم تعطیل میشدن و شهر تو خاموشی میرفت.

ساعت حدودای 10ونیم تا 1ونیم د.ی.س.ک.و.ی هتل کارش شروع میشد. همه ایرونیها رو میشد اونجا ببینی... د.ی.س.ک.و.ی خوبی بود و اکثرا آهنگ ایرونی میذاشت بعداز کمی قردادن و نگاه کردن به اینو اون، از دوستان خداحافظی کردیم و رفتیم خوابیدیم.

روزنهم: صبح زودتر از روز قبل بیدار شدیم و بعد از خوردن یه صبحانه عالی سوار اتوبوس شدیم برای رفتن به کشتی موبیدیک.

داخل کشتی خیلی شلوغ بود و به زور مبل خالی پیدا کردیم و تونستیم بشینیم اما هوا خیلی سرد بود و بعضی وقتها کمی هم میلرزیدیم نیشخند

موزیک هم که دائم درحال پخش بود همراه دی جی و یه مجری. بزن و برقص شروع شد درست مثل یه عروسیدلقک فکر کنم بیشتر جمعیت درحال رقص بودن...

ساعت 2 وقت ناهار بود، استیک گوشت، ماهی کبابی، خوراک فیله مرغ و سبزیجات، ماکارونی و برنج سرخ شده همراه چند نمونه سالاد و نوشیدنی... من غیر از کباب ماهیشون از بقیه غذاها خوشم اومدخوشمزه

ارمیا هم که فقط به خوردن ماکارونی  و سالاد اکتفا کرد و به زور از خوراک مرغ هم خورد.

بعداز خوردن ناهار رفتیم طبقه سوم نشستیم و بعد از خوردن میوه، کم کم نزدیک به آبشار شلاله شدیم، قطرات ریز آبی که از آبشار به صورتمون میخورد حس خیلی خوبی به آدم دست میداد و کشتی کمی همونجا ایستاد و همگی دوربین بدست شروع کردند به عکس گرفتن.

بعد از حرکت به جزیره موش رسیدیم خیلی باحال بود درست شبیه موش بود.

ساعت تقریبا 5بود که به اسکله برگشتیم و از کشتی پیاده شدیم و سوار بر اتوبوس راه افتادیم.

بین راه همراه بعضی از دوستان برای رفتن به مرکز خرید میگروس5 پیاده شدیم.

همونجا بود که فهمیدیم اونا تصمیم دارن به کنسرت ابی برن، و به ما پیشنهاد دادن که باهاشون بریم... ماهم از ایران قصد داشتیم که کنسرت ابی و کنسرت کامران، هومن و آرش رو بریم اما چون لیدرها از بدی کنسرت ها و بی نظمی هاشون گفته بودن ما هم مایل به رفتن نبودیم اما وقتی یکی از دوستان همونجا گفت همه کنسرتها رو رفته و یکی از یکی بهتر بودن، در یک اقدام فوق عجله ای ما هم تصمیم گرفتیم به کنسرت بریمابلهوچقدر افسوس خوردیم که کنسرت آرش رو از دست دادیم چون ارمیا خیلی دوستش داره و عاشق آهنگ ملودی ِ آرش ِ ماچ

بلیط و ترانسفر برگشت رو با هماهنگی یکی از لیدرها تهیه کردیم و با دوستان رفتیم مرکز خرید میگروس5.

دوتا از آقایونی که همراهمون بودن با آقاجون نسبت فامیلی داشتند و خلاصه این شد که ارمیا یه دایی اونجا پیدا کرد بنام دایی سام و از اونموقع بود که هرجا میرفتیم همش دنبال دایی سام بودقلب

بعداز چرخیدن توی مرکز خرید، رفتیم طبقه 5 که پر بود از فست فودهای مختلف، ما رفتیم مک دونالد، یه بیگ مک و یه ساندویچ ترکی( اسمش یادم نیست فقط یادمه مرغ بود) همراه سیب زمینی و سالاد سفارش دادیم، اما بخاطر کوچکی بیش از ساندویچ ها شکممون پر نشد و تصمیم گرفتیم دونر کباب هم بخوریم که خیلی خوشمون اومد و خیلی خوشمزه بودخوشمزه

ساعت تقریبا 8 شده بود که رفتیم کنسرت. وقتی رسیدیم هنوز بلیط هامون رو نیاورده بودن حدود 1ساعتی همونجا ایستادیم دیگه داشتیم یخ میزدیم از سرما که بلیط ها رو بهمون رسوندن  وسریع رفتیم داخل سالن. جمعیت زیاد و خیلی شلوغ بود.

ساعت 9ونیم ابی اومد روی سن بغل نمیتونم احساسم رو از لحظه ای که ابی رو دیدم بگمخیال باطل ماچابی اومد و شروع به خوندن کرد ارمیا هم گفت که یه چراغ رنگی موزیکال میخواد برای اینکه تو دستش بگیره، باباشهروز هم براش خرید اما نمیدونم چطور شد که شکست و ارمیا هم گریه پشتِ گریه که بابا حواسم رو پرت کرد و شکستش گریه توی همین گریه و بهونه گیریها بود که دیگه کم کم خسته شد و میون اون همه هیاهو و سروصدا خوابیدخواب 

ابی هم که تا ساعت 12 البته با یه آنتراک 20 دقیقه ای همینجوری میخوند و حسابی بهمون انرژی مثبت داد ماچ و باعث شد شب خیلی خوب و خاطره انگیزی رو بگذرونیمقلب

ساعت 12ونیم ماشین اومد دنبالمون و برگشتیم هتل. ارمیا هم که هنوز بیدار نشده بود تا خود صبح خوابیدخواب

پی نوشت: 2-3 روزی میشه که ارمیا آبله مرغان گرفتش و من هم سخت درگیر پماد درمانی، دارو درمانی و حمام درمانی هستم. کلاسهاش رو هم فعلا نمیره یعنی تا 2هفته دیگه از کلاس خبری نیست... ناراحت اگه کسی راه حلی یا دارویی برای زود خشک شدن دونه هاش میدونه یا میشناسه لطفا بگه، ممنون میشم...

[ یکشنبه ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره.

سال نو، با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما دوستان گلم و خانواده عزیزتون خجسته  قلب

امیدوارم که تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه و سالی سرشار از سلامتی و برکت رو پیش رو داشته باشیدماچ

از روزهای قبل از عیدمون بگم، درست 4-5 روز مونده به عید، من سرما خوردم!!! خنثی خیلی مواظب بودم که ارمیا هم سرما نخوره و خوشبختانه هم دچارش نشد از خود راضی

گردوخاک هم که تا همون شب عید اجازه نمیداد گردگیری و خونه تکونی به خونمون بمونه و من درست تا 5 دقیقه به لحظه تحویل سال پارچه گردگیری هنوز تو دستم بودکلافه

همونطور که گفته بودم قرار بود یه کمد یزرگتر واسه ارمیا بخریم که کمد تبدیل شد به سرویس خواب کامل (تخت، کمد، ویترین و دراور) چشمک و به این ترتیب اتاق خواب ارمیا عملا جدا شد و گل پسری سال جدید رو توی اتاق خودش میخوابه تشویق

و اما خبرهای تعطیلات نوروز البته هفته اولش به این قرارست:

یکم: بعداز تحویل سال نو، راهی خونه آقاجون شدیم همه خونوادم اونجا جمع بودن به اضافه خاله فرخنده و بچه هاش که از بندرعباس اومده بودن. بعداز گذشت یکی دوساعت رفتیم خونه باباجون، اونجا هم همه جمع بودن، یکی دوساعتی نشستیم برا ناهار برگشتیم خونه آقاجونقلب

تا آخرشب خونه آقاجون بودیم.

دوم: بعداز ظهر به یکی دوتا از اقوام سرزدیم . برای شب آماده شدیم که بریم عروسی خواهر زن دایی کوچیکه من. عروسی خوبی بود و خوش گذشتقلب

سوم: رفتیم ماهشهر. قرار بود بازی فوتبالی بین فامیل برگزار بشه ما هم گفتیم با یه تیر دو نشون بزنیم هم از فوتبال دیدن کنیم هم به خونه خالم سربزنیم. هرچند که تیم ما باخت اما درکل کنار فامیل بهمون خیلی خوش گذشتبغلبعداز تموم شدن بازی برگشتیم اهواز.شام رو خونه آقاجون چون خاله فرنگیس و عموسیامک همراه خاله یسنا و دایی سامان و دایی یاسر قرار بود بیان خونشون، ارمیا هم عاشقشونه و هرجا که اونا باشن اونم باید حتما باشهقلب

چهارم: رفتیم مسجدسلیمان. اول رفتیم خونه باباکریمی(پدربزرگ من)، ناهار خوردیم و راهی همایش بختیاریها طایفه شهنی شدیم. جشن خوبی بود و بازهم درکنار فامیل پدری و مادری خیلی خوش گذشت و لذت بردیم.

بعدازظهر برگشتیم خونه باباکریمی. شام رو اونجا بودیم.بعداز خوردن شام، من و خاله شهره و باباشهروز و ارمیا رفتیم خونه عموسیامکلبخند

پنجم: صبح باباشهروز همراه خاله زهرا و دایی مصطفی برای انجام دادن کارای سفر یهوییمون!!! برگشت اهواز. ناهار رو همگی خونه خاله فرنگیس بودیم، بعداز اونجا برای شام رفتیم خونه خاله رویا. شب برگشتیم خونه باباکریمی.

ششم: من و خاله شهره و ارمیا برگشتیم اهواز. تندوتندبا کمک خاله شهره چمدونها رو بستیم و آماده شدیم برای سفر فردامون خیال باطل بعدازظهر هم آقاجون اینا برگشتن اهواز و خاله شهره رفت خونشون.

شب رفتیم خونه باباجون و بعدش خونه آقاجون برای خداحافظیبای بای

شهروزم مرسی بابت سورپرایزت ماچ

هفته دوم تعطیلات رو توی پست بعد میذارمچشمک

 

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

هفته ای که نبودیم رفته بودیم مشهد قلب جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت لبخند

تقریبا 6 سالی میشد که نرفته بودیم... چند مدت پیش داشتم به شهروز میگفتم که خیلی هوس کردم برم امام رضا... خلاصه شهروز هم در یک اقدام سورپرایزانه نیشخند بلیط میگیره واسه چهارشنبه شب... روزی رو که بهم گفت اصلا فراموش نمیکنم، خیلی خوشحال بودم که میتونستم روز تولد آقا اونجا باشم بغل این نذره چندسال ِ پیشمونه، اما فرصتش پیش نیومده بود... (ارمیا وقتی بدنیا اومد مشکل تنفسی داشت و 3روز توی دستگاه همراه ِ کمک نفس بود... به خود امام رضا سپردیمش چون شب تولد امام رضا هم دنیا اومده بود، بخاطرهمین نذر کردم روز تولد آقا، ببرمش پابوسش و هرسال روز شهادتش گوسفند قربونی میکنیم... هنوزم وقتی یاد اونموقع میوفتم احساس خفگی بهم دست میده...)

 

خب بگذریم... خلاصه شب چهارشنبه ساعت 10 شب پرواز داشتیم بسمت مشهد اما بعد از دوساعت انتظار و نشستن توی فرودگاه، پرواز کنسل شد و موکول شد به فردا ساعت 8صبح عصبانی

بعداز کنسل شدن پرواز، رفتیم خونه آقاجون و شب رو اونجا خوابیدیم و صبح ساعت 7 رفتیم فرودگاه... خوشبختانه پرواز انجام شد اما بازم با یکساعت تاخیر!! خنثی

وقتی رسیدیم مشهد، چیزی که اول ازهمه بهمون خیلی چسبید هوای فوق العاده خنکش بود مژه بعد از اینکه وسایلمون رو گذاشتیم هتل یه استراحت کوتاهی کردیم بعدش رفتیم بیرون... یه ماشین کرایه کرده بودیم که هرجایی میخواستیم بریم تلفن میزدیم به رانندش میومد دنبالمون میبردمون اینور و اونور... شب اول رفتیم الماس شرق... کمی خرید کردیم بعدش رفتیم همونجا یه پیتزایی خوردیم و برگشتیم هتل لبخند

جمعه صبح رفتیم زیارت امام رضا قلب وقتی رسیدیم اونجا، ارمیا همش گریه میکرد وبهونه میگرفت که میخوام با باباشهروز باشم... منم خیلی میترسیدم از گم شدن ارمیا بخاطرهمین گفتم خودم میگیرمش، اما مگه ارمیا آروم میشد... چنددقیقه ای یه بار با بغض و ناراحتی میگفت: من دوست داشتم پیش باباشهروز باشم، میخواستم باباشهروز دستمو بگیره... نگران

خلاصه، ارمیا همونجا یه دوستی پیدا کرده بود که همش مشغول بازی باهمدیگه بودن ماچ 2-3 ساعتی رو توی حرم بودیم بعداز خوندن نماز و دعا ، رفتیم ناهار خوردیم و برگشتیم هتل... باباشهروز و ارمیا میخواستن برن پارک آبی... رفتیم لباساشونو برداشتیم و رفتیم سمت پارک آبی، منم رفتم الماس شرق.

بدبختانه پارک آبیش فقط برای آقایون بود عصبانی و خانومها همزمان میتونستن فقط از امکاناتی مثل شنا، جکوزی، سونا و ماساژ استفاده کنن، منم بهتر دیم که برم واسه خودم با خیال راحت خرید کنم چشمک

بازی آقایون تا ساعت 7ونیم-8 طول کشید و چون الماس شرق کنار پارک آبی بود بعداز تموم شدن کارم رفتم دنبالشون اما همینکه ارمیا رو دیدم دلم هُری ریخت تعجب لبش به طرز خیلی بدی پاره شده بود و ورم کرده بود... باباشهروز میگفت از روی سرسره افتاده ناراحت بازم خداروشکر که کارش به بخیه و اینچیزا نکشیده بود... توی راه برگشت به هتل ارمیا خوابش برد... برای شام از هتل غذا سفارش دادیم بیارن اتاقمون، ارمیا رو بیدار کردم چند لقمه ای بهش دادم و دوباره رفت خوابید... اما چه خوابی!!! تا صبح ناله میکرد و چندباری هم از خواب بیدار شده بود خنثی

روز شنبه صبح بعداز اینکه از خواب بیدارشدیم ارمیا کمی بیحال و خسته و بدنش کمی کوفته بود ناراحت بعداز خوردن صبحانه ارمیا دوباره خوابید خواب حدودای 12ظهر بود که رفتیم سمت طرقبه و شاندیز.

طرقبه چیز خاصی نداشت...یه بازارچه کوچولو داشت که توی خود ِ بازارچه مونوریل داشتن، ارمیا و باباشهروز رفتن سوارش شدن یا بقول ارمیا سوار تله کابین شدن!!!!! نیشخند 

بعدازخوردن بستنی و کمی قدم زدن، رفتیم شاندیز واسه ناهار... دست این رانندمون درد نکنه عجب رستورانی بود خیال باطل

 غذاش فوق العاده بود... فضاش هم معرکه بود... خلاصه که عالی بود مژه یه گربه ای تو رستورانه بود که ارمیا و باباشهروز نصف غذامون رو به اون دادن چشمک

روز یکشنبه سوئیتمون رو تحویل دادیم و چمدونا رو توی نمازخونه هتل گذاشتیم و رفتیم واسه زیارت، قبلش رفتیم عکاسی، بعدش رفتیم سمت حرم... جمعیت توی حرم، وحشتناک بود... به زور میتونستی بری داخل... ایندفعه ارمیا به آرزوش رسید و دست در دست باباشهروز رفت سمت ضریحقلب

بعداز خوندن نماز و دعا رفیتم عکسامون رو تحویل گرفتیم و پیش بسوی فرودگاه... توی فرودگاه یکی از دوستای دوران دبیرستان باباشهروز رو دیدیم که ارمیا با پسرش که همسن خودش بود حسابی سرگرم بودو کلی شیطنت کردن ابله ارمیا همش صداش میکرد: دوستم، دوستم ماچ

 پروازمون ساعت 6ونیم بود که درکمال ناباوری راس ساعت مقرر انجام شد متفکر وقتی رسیدیم اهواز، رفتیم خونه آقاجون قلب ارمیا هم یک گوش درد وحشتناکی گرفته بودش بخاطر فشار جو توی هواپیما، که همش بهونه گیری و گریه میکرد گریه شب رو علیرغم اصرارهای مامان جون اینا اومدیم خونه خودمون... ارمیا هم تارسیدیم خوابید اما 5دقیقه ای یه بار با گریه و کولی بازی بیدار میشد گریه یکی دوساعت همینجوری بود منم دائم با حوله گرم، گرمش میکردم تا نزدیکای 1- 1ونیم بود که دیگه راحت خوابید خواب

روز دوشنبه هم استراحت کرد و از روز سه شنبه رفتن به مهدکودک شروع شد ماچ

پی نوشت: این پست رو 4روز آماده کرده بودم بنویسم اما نتمون قطع شده بود بخاطرهمین تازیخ انقضاش سررسیده بود دیگه نیشخند یکی از دلایلی هم نیومده بودم بهتون سربزنم همین بود خجالت

[ شنبه ۱۳٩٠/٧/٢۳ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید ...

ممنونم شهروز عزیزم برای سورپرایز عالیت ماچبغل

[ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

بعداز 4-5 ساعت رانندگی به زنجان رسیدیم... ناهارمون رو ساعت 4 خوردیم!!

بعداز مشورت به این نتیجه رسیدیم که شب رو  زنجان بمونیم زنجان هم بارون ِ نم نم میزد.

شب خیلی سرد شد طوری که حال من بد شد و تب و لرز بدی گرفتم اما بعد از خوردن چای داغی که خاله شهره بهم داد حالم بهتر شد و دوباره خوابیدیم و صبح بعد از خوردن صبحونه حرکت کردیم به سمت تهران...

ناهارمون رو توی یکی مجتمع های گردشگری بین راهی به دعوت آقاجون میل کردیم قلب و کمی هم توی فروشگاه مجتمع قدم زدیم... مجتمع فوق العاده شیک و بینظیری بود غذاش هم عالی بود...

از همونجا یه هتل رزرو کردیم و راهی شدیم... بعداز اینکه رسیدیم همگی دوش گرفتیم وبعداز خوردن شام استراحت کردیم تا فرداش یعنی روز شنبه صبح که دایی شهاب و زن دایی و شاینا گلی به ما پیوستن و جمع شادی ما رو تکمیل کردن قلب

اما از همون روز آقاجون کمی حالش بد شده بود ظاهرا کمی سرما خورده بود بخاطر همین 2روز رو توی هتل استراحت کرد و مابدون ایشون رفتیم خرید و همینطور باغ وحش و پارک ارم ناراحت

ارمیا و باباشهروز شتر سواری کردن... ارمیا که حسابی حال کرد چشمک

بعدش رفتیم پارک و کلی بازی کردیم.

اولش مامان جون سکینه همگیمون رو دعوت کرد بستنی. دستشون درد نکنهقلب

بعدش همگی رفتیم ماشین برقی، بعد از اونجا رفتیم سورتمه که تکونهاش کمی ترسناک بودن و من وخاله شیما به مرز گریه کردن نزدیک شدیم... اما بعدش حسابی خندیدیم... نیشخند

ارمیا هم با شاینا و همینطور تنهایی کلی بازی کرد ماچ و بعضی وسیله ها رو هم با باباشهروز سوارشون شد قلب

خلاصه که کلی خوش گذشت هم توی باغ وحش هم توی پارک خیال باطل

روز یکشنبه و دوشنبه هم مشغول خرید بودیم و اتفاق خاصی نیفتاد.

سه شنبه صبح ساعت 9 به سمت اهواز حرکت کردیم.

آقاجون هم که رفیق نیمه راه شده بود و ساعت 6صبح با هواپیما به سمت اهواز پرید.

ماهم تا ساعت 10ونیم شب توی راه بودیم و تا مامان جون سکینه رو رسوندیم خونشون و اومدیم خونه ساعت 11 شد... سر راهمون هم ساندویچ خریدیم و خوردیم و باخستگی تمام خوابیدیم و اما صبح از دل و دماغمون در اومد چون از ساعت 6 تا 9ونیم برقمون قطع شده بود قیافه ما رو میتونید مجسم کنید!! کلافه

این بود سفرنامه 10 روزه ما...

سفر خیلی خیلی خوبی بود و حسابی خوش گذشت... جای همه شما دوستان خالی...ماچ

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٦ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

جاده آستارا _ سرعین محشر بود... تمشک های کنار خیابون، گردو، آلو جنگلی واقعا لذت بخش بودن... خیال باطل

ناهار رو بین راه خوردیم بازهم جوجه کبابهایی که خودمون درست کردیم و خیلی خیلی چسبید خوشمزه

طرفای ساعت 6-7 بود که رسیدیم سرعین.

وسیله ها رو توی هتل گذاشتیم استراحت کوتاهی کردیم همگی غیراز مامان جون سکینه که رفته بود حمام آب گرم راهی بازار سرعین شدیم. ارمیا هم تا چشمش به اسباب بازی فروشی می افتاد بهونه گیری رو شروع میکرد و خاله شهره هم نتونست مقاومت کنه جلوی نق نق های ورو جکیش و یه سری ماشین واسش خرید.

بعداز کمی قدم زدن رفتیم آش دوغ خوردیمخوشمزه ارمیا هم که لب به آش دوغ نزد و واسش کباب ترکی خریدیم و از اون هم دو سه لقمه بیشتر نخوردناراحت

هوا کم کم داشت رو به سردی میرفت... آقاجون و باباشهروز هم رفتن با همدیگه حمام آب گرم و آقاجون خیلی بهش چسبید از خود راضی

نصفه شب حال ارمیا بد شد... گلاب به روتون استفراغ بدی کرد نمیدونم چرا اینجوری شد!! ناراحت

از همون موقعی که داشتیم توی بازار قدم میزدیم همش احساس خستگی و بیحالی میکرد اما خدارو شکر ادامه دار نبود و تا صبح خوب شد.

صبح به سمت شورابیل حرکت کردیم هوا فوق العاده بود...

آقاجون و باباشهروز و ارمیا باهمدیگه رفتن قایق سواری.

بعدش رفتیم توی فضای سبز همونجا نشستیم و ارمیا هم همراه آقاجون و باباشهروز رفت و با وسیله های توی پارک کمی بازی کرد و با یه سری اسباب بازی جدید از شخصیت های بن10 برگشت که ایندقعه آقاجون واسش خریده بود.

ناهارمون رو همونجا خوردیم... کمی قدم زدیم... هوا کم کم درحال سرد شدن بود که به سمت سرعین حرکت کردیم.

بین راه بارون تقریبا شدیدی شروع به باریدن کرد خیال باطلبا خستگی تمام شب رو بیهوش شدیم...

صبح روز پنج شنبه ساعت11 با سرعین خداحافظی کردیم و پیش بسوی تهران...

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

سلام به شما دوستای خوب و نازنینم... حالتون خوبه؟ ما هم خوبیم قلب

این تاخیر دوهفته ای ِ ما دلیلی نداشت جز رفتن به یک مسافرت 10روزه و بعداز اون قطعی اینترنت خونمون که البته هنوز هم برطرف نشده و با هزار و یک دردسر این پست رو نوشتماوه

دلمون حسابی واسه شما دوستای گلم، اینجا نوشتن و همینطور خوندن مطالب شما تنگ شده.

واما مسافرت ما از روز جمعه 24تیرماه شروع شد که توی این سفر آقاجون، مامان جون هما، خاله شهره و خاله شیما همراهمون بودن.

ساعت 11صبح روز جمعه راه افتادیم، ناهار رو توی خرم آباد خوردیم من پیراشکی و اسنک آورده بودم و مامان جون هما هم کتلت درست کرده بود.

بعداز خوردن ناهار حرکت کردیم به سمت اراک تا شب رو اونجا بمونیم چون آقاجون شب نمی تونست توی جاده رانندگی کنه طرفای ساعت 9بود که به اراک خونه پدر ِ زن عمو زهرا رسیدیم عموشهریار و زن عمو و پانی هم اونجا بودن... حسابی توی زحمت افتادن دستشون درد نکنه بغل

ارمیا و پانی هم حسابی تعجب کرده بودن که اونجا همدیگه رو میدیدن و کلی با هم بازی و شیطنت کردن قلب

شب رو با خستگی تمام خوابیدیم.

صبح بعداز خوردن صبحانه راه افتادیم به طرف قم و از اونجا مامان جون سکینه رو که واسه زیارت رفته بودن برداشتیم و به راهمون ادامه دادیم بعداز ظهر بود که رسیدیم قزوین.

شب رو همونجا موندیم هوا تقریبا سرد بود و به مایی که از گرمای 50-60 درجه میومدیم خیلی چسبید اما صبح از دل و دماغمون در اومد و من و خاله شهره مسموم شدیم.

خلاصه به سمت انزلی حرکت کردیم.

جاده بسیار زیبایی بود و منو برد درست به 7سال پیش که برای ماه عسلمون اومده بودیم...

طرفای ظهر بود که رسیدیم انزلی،ارمیا هم که توی مسیر بیشتر خواب بود و زیاد اذیت نشد.

 آقاجون یه ویلا کرایه کرد، وسایلمون رو گذاشتیم تو ویلا و منو خاله شهره یه دوش آب خنک گرفتیم و سرحال شدیم.

ناهار رو همونجا توی ویلا خوردیم و استراحتی کوتاه کردیم وطرفای ساعت 8بود که راه افتادیم به سمت دریا.

هوا عالی بود... ارمیا هم وسیله های بازی با شن رو با خودش آورده بود و تا رسید شروع به شن بازی کرد.

بعداز بازی و عکس گرفتن، رفتیم توی یکی از آلاچیق های کنار ساحل و شروع به درست کردن جوجه کباب کردیم.

شب فوق العاده ای بود... باد خنک، صدای موج آب، صدای رعدو برق... کلا همه چیز معرکه بود.

بعداز خوردن شام شروع به قدم زدن با پای برهنه روی شن های ساحل  کردیم که  آرامشی بی نظیر بهمون داد.

ساعت 12.5- 1 بودکه برگشتیم ویلا و خوابیدیم.

روز دوشنبه صبح بعد از خوردن صبحانه راهی تالاب گل لاله شدیم برای قایق سواری و دیدن گلهای زیبای لاله...

هوا کمی رو به شرجی میرفت... قایق سواری خیلی خوبی بود و کلی خوش گذشت.

حدود یکساعتی روی آب بودیم بعد از اونجا رفتیم ناهار خوردیم و از اونجا رفتیم اسکله، اونجا هم یکی دوساعتی قدم زدیم و بعد از اونجا رفتیم به سمت دریا واسه شنا و آب بازی.

موجهای دریا واقعا بینظیر و دیدنی بود... بعداز شنا نوبت به خربزه خورون رسید که واقعا چسبید.

باباشهروز واسه شام اردک ماهی گرفت که شب کبابشون کردیم و خوردیم اما زیاد با ذائقه من جور نبود واما بقیه زیاد بدشون نیومد.

از خستگی زیاد شب رو بیهوش شدیم و صبح حرکت کردیم به سمت سرعین...

[ یکشنبه ۱۳٩٠/٥/٩ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

سلام به همه دوستای گلمون قلب عید همگی مبارک امیدوارم که سالی سرشاراز شادی و سلامتی رو پیش رو داشته باشیدماچ

 

اینشالا که توی این دوهفته حسابی به همه خوش گذشته باشتهبغل به ما که خداروشکر حسابی خوش گذشتمژه 

اینم از نوروز ٩٠ ما :

یکم؛ ناهار رو رفتیم رستوران خوان امیر و توی یه محیط آروم غذامون رو خوردیمخوشمزهبعدش رفتیم خونه باباجون و تا بعداز ظهر اونجا بودیم ،از اونجا اومدیم خونه آقاجون که تازه از خونه دایی شهاب اومده بودن( آقاجون اینا بخاطر رنگ آمیزی خونشون چندروزی رو رفته بودن خونه دایی شهاب). خاله فرخنده (خاله من) هم از بندر عباس اومده بودن بغل

دوم و سوم؛ مشغول عیددیدنی خونه اقوام بودیم.

چهارم؛ رفتیم مسجدسلیمان قلب ارمیا  از خوشحالی توی پوست خودش نمیگنجید قلب

وقتی رسیدیم رفتیم خونه باباکریمی (بابابزرگ من)، که آقاجون اینا و خاله فرخنده اینا هم اونجا بودن قلب درحال خوردن ناهار بودیم که خاله فرنگیس اینا هم اومدن اونجا.

بعد از خوردن ناهار همگی رفتیم جشن بختیاری ها که توی روستای تل بزان برگزار میشد. کلی از فامیل رو همونجا دیدیم، جشن بسیار خوبی بود و حسابی خوش گذشت.ارمیا که همونجا خوابش برد و حدود یکساعتی رو توی بغل باباشهروز خوابیده بود لبخند

بعد از تموم شدن جشن رفتیم خونه خاله فرنگیس، و شام رو اونجا بودیم و کلی صحبت کردیم و فیلمهای مربوط به جشن نگاه کردیم و کلی خوش گذروندیممژه

شب رو خونه خاله فرنگیس موندیم.

پنجم؛ بعداز خوردن صبجانه راهی خونه خاله رویا(دخترعمه من) شدیملبخند

بعد از ظهر رفتیم خونه باباکریمی و خاله فرخ رو با خودمون آوردیم اهواز قلب حدودای ۶ عصر به سمت اهواز حرکت کردیم.

ششم؛ از صبح خونه بودیم، بعدش شب با مامان جون ، خاله شهره و خاله شیما رفتیم یه چرخی توی بازار زدیم و من و مامان جون کمی خرید کردیم.

هفتم؛ واسه ناهار همگی خونه خاله شیدا دعوت بودیم و ارمیا و یاسین طبق معمول همیشه اول به طرز باورنکردنی باهم خوب بودن و بعد از حدود یکساعت  کتک کاری و دعواشون شروع شد کلافه

به پیشنهاد خاله فرخ واسه شام یه سالاد الویه درست کردیم و با دایی شهاب اینا رفتیم پارک دولت لبخند بعد از اینکه شاممون رو خوردیم و رفتیم یه چرخی توی پارک زدیم و ساعت یک بود که برگشتیم خونه آقاجون. من و ارمیا شب رو موندیم خونه آقاجونخواب

هشتم؛ خاله فرخ صبح رفت مسجدسلیمانناراحتبعد ازظهر با مامان جون اینا رفتیم بازار و من یه سرویس غذاخوری  و یه سرویس قاشق چنگال خریدم و اومدیم خونهلبخند

شب دایی شهاب تلفن زد و واسه شام ِ فرداشب دعوتمون کردنمژه

نهم؛ بعد از ظهر رفتیم خونه باباجون یه سری زدیم و از اونجا رفتیم خونه عموشهرام که نیکا خواب بود و ارمیا تنهایی با اسباب بازیهاش بازی کردچشمک بعد از اونجا راهی خونه دایی شهاب شدیم و بازهم شیطونیهای ارمیا و یاسین شروع شدکلافه

دهم؛ از صبح خونه بودیم و شب رفتیم بیرون و کمی پیاده روی کردیم و رفتیم عینک آفتابی خریدیم عینکبعدش رفتیم شام خوردیم و برگشتیم خونه قلب

یازدهم؛ شب خاله زهرا( دختر ِ خاله فرخنده ام) اومده خونمون یه ساعتی خونمون بودن و کلی گفتیم وخندیدیم خندهقلب یه سری سوغاتی هم واسه ارمیا و من آورده بود، دستش درد نکنهماچ

دوازدهم؛ ناهار رفتیم خونه آقاجون لبخند بعد از ظهر هم برگشتیم خونه و باباجون اینا و عموشهرام اینا اومدن خونمونلبخندحدودای ساعت یازده بود که رفتن.

بعداز رفتنشون ارمیا و باباشهروز رفتن توی پارکینگ و باهم فوتبال بازی کردن قلب ساعت ١ونیم بود که رفتیم خوابیدیم و آماده شدیم واسه سیزده بدرقلب

[ دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥ ] [ ۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]

خدارو شکر حال ارمیا خوبه و سرفه هاش قطع شدهممنون از همه عزیزان که جویای حال گل پسر ما بودن

 

روز پنج شنبه رفته بودیم مسجدسلیمان، مراسم اولین سال درگذشت دایی مهربان و عزیزتر از جانم بود.

صبح ساعت ۸ همزمان با دایی شهاب اینا حرکت کردیم بین راه ارمیا همش از توی آینه ماشین دایی رو میپایید یه بار که ماشینش رو ندید گفت: بابایی کم برو من ماشین دایی شهاب رو نمیشنوم (قربونش برم هول شد وقتی ماشین دایی رو ندید)

بعداز ظهر وقتی میخواستیم برگردیم بهمون اصرار کردن بمونیم خصوصا عمو سیامک(شوهرخاله مامان شکوه)، چون ایشون ارمیا رو خیلی دوست دارن و همینطور ارمیا ایشون روخلاصه ما هم از خدا خواسته، موندیم ارمیا شب همش دست مینداخت دور گردن عموسیامک بهش میگفت: دوسِت دارم،خیلی خیلی خیلی خلاصه تا تونست بهشون ابراز علاقه کرد چه با زبون چه با کتک کاری

روز جمعه هم به سفارش ارمیا، خاله اینا جوجه کباب درست کردن چون ارمیا از کباب درست کردن با عموسیامک لذت میبره از لحظه ای که عموسیامک مشغول درست کردن کبابها شد ارمیا هم همراهیش کردالبته با شیطنت های خاص خودشمثل آب پاشیدن روی ذغالها

دستشون درد نکنه همه چیز عالی بود و واقعا خوش گذشت و ناراحتی روز قبل توی مراسم رو از تنمون بیرون کردن

ساعت ۳بود که ارمیا رو راضی کردیم برگردیم اهواز، از خاله اینا خداحافظی کردیم و رفتیم خونه باباکریمی تا از اونجا با آقاجون اینا همراه شیم. یه نیم ساعتی اونجا نشستیم و بعداز خداحافظی راهی شدیم

این چندروزه هم اتفاق خاصی نیفتاده و خدا رو شکر همه چی آرومه

امشب وقتی از ارمیا خواستم بخوابه، برگشته بهم میگه: مامانی من وقتی میخوابم یه فکری میبینم

در حالیکه خندم گرفته ولی جلوی خودمو میگیرم و بهش میگم: عزیزدلم آدم توی خواب فکر نمیبینه،خواب میبینه... حالا بگو ببینم چه خوابی دیدی؟

میگه: نمیدونم...یادم نیست

گفتم: خب مامانی حتما خواب بدی نبوده...

ارمیا: ولی من ترسیدم

من: ولی من دیشب پیشت خوابیده بودم پس چرا ترسیدی؟

ارمیا(با یه لحن خیلی خاص و شیرینی) : نه ... یه خواب دیگه ای که خودم تنها بودم

پ.ن: از همه عزیزانی که این پستم رو میخونن میخواستم که برای شادی روح دایی عزیزم یه فاتحه بخونن

[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٢٦ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]
[ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٢٦ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]
[ دوشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٥ ] [ ٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]
[ چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/۱۳ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامان شکوه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی... ارمیا یک اسم عبری ست، نام یکی از پیامبران بنی اسراییلی ست و همینطور یکی از اسامی حضرت علی به معنی بزرگی، بزرگ زاده و سروری...
صفحات دیگر
امکانات وب