عروسی+ عکاسی وروجک

روز پنج شنبه عروسی یکی از بستگان باباشهروز دعوت بودیم ارمیا هم که طبق معمول مخالف اومدن به عروسی بود  همش میگفت: منو بذارید خونه دایی شهاب و شما برید عروسی

 

به عشق پوشیدن کت و شلوار راضی شد که بیاد عروسی

وقتی کت و شلوارش رو پوشید میگفت: عینکم رو اگه بزنم شبیه دکترا میشم

موهاش رو که درست کردم اجازه نمیداد حتی باد به موهاش بخوره همش یا تو آینه بود یا دستش رو میزد بهشون که ببینه بقول خودش سیخ سیخی موندن یا نه؟

وقتی رسیدیم تالار، آقا از اول تا آخروقت وسط بود و میرقصید  یادش رفته بود به زور آمده بود

هروقت پانته آ و نیکا می ایستادن، میرفت دستشون رو میگرفت و می اوردشون وسط

قربونش برم شاباش هم بهش دادن مهمونای توی عروسی هم چندتایی عکس از قندعسلمون گرفتن

ساعت حدودای ۱۲ بود که برگشتیم خونه باباشهروز هم شروع کرد به عکس گرفتن از گل پسر آخه موقع رفتنمون که میخواست عکس بگیره دوربین شارژ نداشت

چندتا عکس هم ارمیا از من و باباشهروز گرفت یکی از عکسا باباشهروز نشسته بود و من ایستاده بودم، ازش پرسیدیم که هردو مون توی عکس پیدا هستیم؟ اونم گفت: آره اما مامانی سرش پیدا نیست بععععععععللله... آقا یه عکس بدون سر از ما گرفت  

/ 2 نظر / 23 بازدید
mahsaiiii

baba tiriiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiip

ثمین

سلام! عاچق فیگورهاتم! با اجازه لینکتون کردم! ایشاله همیشه شاد باشید و سربلند!