چندروز اخیر...

خدارو شکر حال ارمیا خوبه و سرفه هاش قطع شدهممنون از همه عزیزان که جویای حال گل پسر ما بودن

 

روز پنج شنبه رفته بودیم مسجدسلیمان، مراسم اولین سال درگذشت دایی مهربان و عزیزتر از جانم بود.

صبح ساعت ۸ همزمان با دایی شهاب اینا حرکت کردیم بین راه ارمیا همش از توی آینه ماشین دایی رو میپایید یه بار که ماشینش رو ندید گفت: بابایی کم برو من ماشین دایی شهاب رو نمیشنوم (قربونش برم هول شد وقتی ماشین دایی رو ندید)

بعداز ظهر وقتی میخواستیم برگردیم بهمون اصرار کردن بمونیم خصوصا عمو سیامک(شوهرخاله مامان شکوه)، چون ایشون ارمیا رو خیلی دوست دارن و همینطور ارمیا ایشون روخلاصه ما هم از خدا خواسته، موندیم ارمیا شب همش دست مینداخت دور گردن عموسیامک بهش میگفت: دوسِت دارم،خیلی خیلی خیلی خلاصه تا تونست بهشون ابراز علاقه کرد چه با زبون چه با کتک کاری

روز جمعه هم به سفارش ارمیا، خاله اینا جوجه کباب درست کردن چون ارمیا از کباب درست کردن با عموسیامک لذت میبره از لحظه ای که عموسیامک مشغول درست کردن کبابها شد ارمیا هم همراهیش کردالبته با شیطنت های خاص خودشمثل آب پاشیدن روی ذغالها

دستشون درد نکنه همه چیز عالی بود و واقعا خوش گذشت و ناراحتی روز قبل توی مراسم رو از تنمون بیرون کردن

ساعت ۳بود که ارمیا رو راضی کردیم برگردیم اهواز، از خاله اینا خداحافظی کردیم و رفتیم خونه باباکریمی تا از اونجا با آقاجون اینا همراه شیم. یه نیم ساعتی اونجا نشستیم و بعداز خداحافظی راهی شدیم

این چندروزه هم اتفاق خاصی نیفتاده و خدا رو شکر همه چی آرومه

امشب وقتی از ارمیا خواستم بخوابه، برگشته بهم میگه: مامانی من وقتی میخوابم یه فکری میبینم

در حالیکه خندم گرفته ولی جلوی خودمو میگیرم و بهش میگم: عزیزدلم آدم توی خواب فکر نمیبینه،خواب میبینه... حالا بگو ببینم چه خوابی دیدی؟

میگه: نمیدونم...یادم نیست

گفتم: خب مامانی حتما خواب بدی نبوده...

ارمیا: ولی من ترسیدم

من: ولی من دیشب پیشت خوابیده بودم پس چرا ترسیدی؟

ارمیا(با یه لحن خیلی خاص و شیرینی) : نه ... یه خواب دیگه ای که خودم تنها بودم

پ.ن: از همه عزیزانی که این پستم رو میخونن میخواستم که برای شادی روح دایی عزیزم یه فاتحه بخونن

/ 0 نظر / 21 بازدید