اخبار روزهایی که نبودیم

تقربا 20روزی میشه که اینجا چیزی ننوشتم... توی این مدت ارمیا با کلاس زبان، بلز و شطرنج مشغول بود که با تمام شدن این ترم شطرنج، وقت آزادش بیشتر شده و عملا خودش رو بیشتر با تلویزیون سرگرم کرده البته کم و بیش کامپیوتر هم به برنامه ش اضافه شده چشمک با سی دی هایی که باباشهروز، خاله شیما و مامان جون هما براش خریدنقلب

کلاس زبان برای مدت 2هفته بهشون استراحت دادن ( تا 15شهریور ). پیشرفت خوبی داشته و دایره لغات و جملاتش خیلی بالا رفته ماچ

کلاس بلز رو هم خیلی عالی داره سپری میکنه و آهنگهای زیادی رو یاد گرفته ازجمله "نازنین مریم" که موقع زدن و خوندن این آهنگ من و باباشهروز رو غرق شادی و لذت میکنه بغل

ماه رمضانی که گذشت رو بیشتر خونه بودیم غیراز چندباری که برای افطار رفتیم بیرون که یه شبش رفتیم خونه آقاجون قلب ارمیا همش با مامان جون هما درحال قایم موشک بازی  و با آقاجون هم شطرنج بازی بودماچ که بخاطر جرزنی دوطرف بازی نصفه کاره موندخنثی

یه شب دیگه هم رفتیم خونه باباجون قلب ارمیا بیشتر وقتش رو با باباجون پای کامپیوتر گذروند و با عموشهریار شطرنج بازی کرد و عموجونش رو کیش و مات کرد ماچ

یه شب هم خونه عموشهرام دعوت بودیم که اونجا با بچه ها (نیکا، پانته آ و دانیال) مشغول بازی و البته کمی هم بگومگو با چاشنی بزن بزن بودن نیشخند

17مرداد برابر بود با 8مین سالگرد ازدواجمون که برای افطار رفتیم رستوران هدیه و شب خیلی خوبی رو 3تایی باهمدیگه گذروندیم.

22مرداد خونواده مادری ارمیا رو برای افطار به رستوران سنتی دی دعوت کردیم و ارمیا با یاسین، شاینا و رومیسا حسابی سرگرم بود و بازی کردماچ

26مرداد هم خونواده پدری ارمیا رو دعوت کردیم به رستوران سنتی نارنجستان که اونجا هم ارمیا با دخترعموهاش حسابی آتیش سوزوند ماچ

روز شنبه بعدازظهر هم طبق برنامه ریزی قبلی، همراه باباجون اینا، عموهای ارمیا، دایی منصور و خاله پری و خاله سیمین ِ باباشهروز راهی روستای گردشگری مال آقا شدیم. ساعت حدودای 10شب بود که رسیدیم.

 هوای فوق العاده ای داشت باورت نمیشد که اینجا هم جزیی از خوزستانِ... 

به محض رسیدنمون ارمیا شروع کرد به آب بازی با دانیال، نیکا و پانته آ قلب حدودای ساعت 1بود که ارمیا خوابید اما من کمی دیرتر خوابیدم.

ساعت 5ونیم صبح هم از خواب بیدار شدم هوا بقدری خوب بود که دلت نمیومد بخوابی، دوست داشتی همش بیدار بمونی از این پاک و عالی نهایت استفاده رو ببری خیال باطل اما ارمیا بقدری خسته بود تا حدودای 9خوابید خواب بعداز بیدارشدنش از خواب و خوردن صبحانه دوباره رفتن توی آب و بازهم بازی، بازی و بازی مژه

ساعت 3 ناهارمون رو خوردیم باباجون برای همه کباب کوبیده درست کرده بودنقلب دستشون درد نکنه عالی بود و خوشمزهخوشمزهماچ

هوا دیگه کم کم رو به گرم شدن میرفت که ما هم ساعت 5بعدازظهر حرکت کردیم به سمت اهواز.ارمیا بین راه همش خواب بود ساعت 7رسیدیم خونه، ارمیا هنوز هم بیدار نشده بود و تا 11خواب بود که بیدار شد غذا خورد کمی نشست پای کامپیوتر و دوباره طرفای 1بود که خوابید.

اینم از اخبار روزهای ارمیا در ماه مبارک رمضان لبخند

راستی عیدتون مباااااااااارک قلب

/ 14 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحیده مامان پارسا

اون عکسی که سه تا شون دارن با موبایل بازی میکنن خیلی جالبه....جالبه تو خوزستان جاهایی هست که آب و هواش خیلی متفاوته.در مورد ایذه هم من اینطور شنیدم.راستی بابت تبریک فیس بوک یت ممنون.من یه مدت وی پی ان ندارم نمیتونم وصل شم

سپیده

چقدر دلم تنگ شده بود واستون[ماچ][قلب]

لیلی مامان یونا

سلام انشالله همیشه به گردش و تفریح .عکسا هم عااالی بودن و سالگرد ازدواجتون و شام خوشمزه در رستوران هدیه هم مبارکه [بغل][قلب]

ترکان

وااااای دلم برای ارمیا تنگ شده بود[ماچ]ایشالا همیشه شاد باشید.اینقد دوست دارم که ارمیا کلاس موسیقی میره[قلب]ایشالا موفق باشه.کلاس شطرنجش کلاً تموم شد؟

مامان پاتمه

[بغل][ماچ]

شبنم

سلام شکوه جون. عید شما هم مبارک .. روزاتون همیشه به خوشی و شادی بگذره. با مناسبت و بی مناسبت .. خونه ی دلتون گرم از عشق هم باشه تا همیشه .. تبریک میگم سالروز همسفر شدنتون رو [لبخند]

مهرنوش مامان مهزیار

سلام عزیزم نماز و روزه هاتون قبول. سالگرد ازدواجتون مبارک و عید فطر هم مبارک . عزیزم انشا... همیشه خوش باشید و به گشت و ازهوای گرم اهواز فرار کنید.[چشمک] با افتخار لینکتون کردم خوشحال میشم لینکمون کنید. وای چی شد همش شد لینک[خجالت]

مهرنوش مامان مهزیار

سلام عزیزم نماز و روزه هاتون قبول. سالگرد ازدواجتون مبارک و عید فطر هم مبارک . عزیزم انشا... همیشه خوش باشید و به گشت و ازهوای گرم اهواز فرار کنید.[چشمک] با افتخار لینکتون کردم خوشحال میشم لینکمون کنید. وای چی شد همش شد لینک[خجالت]

مامان شاینا

همیشه به تفریح و گردش [قلب] چه با مزه شدن توی آب وروجکها[ماچ]