شروع مهدکودک

سه روز میشه که ارمیا مهدکودک میره روز اول (یکشنبه) خیلی خوب بود و همش توی سالن بازی درحال بازی کردن بود قلب البته اجازه نمیداد که من از سالن خارج شم و منم تا دوساعت همونجا روی صندلی نشسته بودم...

من و باباشهروز وقتی دیدیم روندش راضی کننده بود به قولی که بهش داده بودیم عمل کردیم... قولمون هم بردنش به پارک بود که خودش باید میگفت کدوم پارک بریم... اونم سرزمین سحر آمیز رو انتخاب کردچشمک حدود ساعت 8 شب باباشهروز اومد دنبالمون ... وقتی رسیدیم سرزمین سحرآمیز ارمیا خیلی ذوق زده بود مژه آخه مدتی میشد که نیومده بود... چند تایی بازی کرد سه تا عروسک هم برنده شد و بعد از یکی دوساعت بازی رفتیم شام خوردیم و اومدیم خونه... ساعت 11 خوابید ماچ

 روز دوم (دوشنبه) ساعت 10 صبح بعداز خوردن صبحانه آماده شدیم برای رفتن به مهد... اما درکمال تعجب دیدم که ... با گریه وارد مهد شد تعجب و اصلا نمیخواست وارد کلاس شه...  5 دقیقه ای طول کشید تا گریه ش قطع شد و هرکدوم از مربیها که میومدن باهاش صحبت میکردن اصلا آروم نمیشد اما نمیدونم یه دفعه چی شد که به درخواست یکی از مربیها رفت همونجا توی سالن بازی کنه متفکر چندلحظه بعد از مادرها خواستن که کم کم سالن رو ترک کنن... منم با ترس و لرز از ارمیا خداحافظی کردم اونم درکمال ناباوری، دست واسم تکون داد و بوس هم واسم فرستاد ماچ و منم رفتم توی حیاط منتظر شدم...

چند دقیقه ای یه بار میومدم نگاش میکردم میدیدم که داره کم کم با بچه ها بازی میکنه و توی بازیهاشون شرکت میکنه بغل

بعد از بازی توی سالن، بردنشون توی کلاس ... یه ربعی توی کلاس بودن که اعلام کردن مادرها میتونن بچه هاشونو ببرن...

رفتم دنبالش، با خوشحالی اومد تو بغلم و از مربیشون خداحافظی کرد و اومدیم خونه.

( سه تا عروسکی که برنده شده بود)

یه دوستی هم پیدا کرده بود که با گریه از همدیگه جدا شدن گریه وقتی هم اومدیم خونه بامن دعوا میکرد و با بعض میگفت: چرا پلاک خونمو رو به دوستم نگفتی؟ حالا اون نمیدونه خونمون کجاست بخاطر همین نمیتونه بیاد خونه پیش من!!!! گریه

توی مهدشون دوتا مسابقه بین بچه ها برگزار کردن یکیشون، مسابقه دو بود، یکی هم اینجوری بود که یکی از مربی ها شعر میخوند و تنبک میزد بعد یکی دیگه سوت میزد و بچه ها با صدای سوت باید به حالت مجسمه می ایستادن خیال باطل ارمیا هم که عاشق اینجور بازیها، توی هردو مسابقه اول شده بود ماچ

امروزهم روز سوم بود که میرفت مهد... ساعت 8ونیم صبح از خواب بیدارش کردم صبحانه بهش دادم و راهی مهد شدیم... بزنم به تخته خیلی خوب بود ، تا مربیشون رو دید خیلی راحت با من خداحافظی کرد و رفت توی کلاس ماچ باورم نمیشد اینقدر راحت رفت توی کلاس بغل

ساعت 11ونیم رفتم دنبالش ... خیلی خوشحال بود قلب امروز دیگه خیلی خیلی ازش راضی بودم ماچ خداروشکر مثل اینکه از گریه هاش راحت شدم... البته هنوزم بهش شک دارم... ببینم چند روز آینده چی میشه؟؟!!! متفکر

          پی نوشت: 31 شهریور تولد یاسین عزیزم هست  ماچ عزیز دل خاله تولد 3سالگیت هزاران هزار بار مبارک امیدوارم که همیشه تنت سالم، لبت خندون و دلت شاد باشه بغلماچ

/ 20 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان حسین

سلام خوب خداروشکر که داره عادت میکنه به مهد..حسین هم از فردا میره...راستش دلم شور میزنه...خدا کنه خوشش بیاد[گل]

بهترین بابا مامان دنیا

سلام الهیییییی عمه قربونت بره که داری میری مهد کودک خدا حفظت کنه که بزرگ شدی فدات بشم عزیزم [بغل] با این عکسای مهشرت [قلب] ارمیا داخل هر چیزی اوله [ماچ] این عروسکایی که برنده شده اون بره چقدر بامزس مخصوصا پسونکش [ماچ][ماچ][ماچ]دوستتون دارم

بهترین بابا مامان دنیا

تولد یاسین جونم مبارک ایشالا 100 سال زنده باشه با بهترین آرزوها وسلامتی چه عکس خوشکلی با ارمیا گرفته چه شبیه هم افتادن [نیشخند]

آرین و مامانی

سلام مامان ارمیا گلی خوبین شما؟ کم کم عادت میکنه به مهد و خیلی هم خوش میگذره [ماچ]

وحیده مامان پارسا

خوش بحال ارمیا سه تا عروسک[تعجب]معلومه حسابی تو بازیها حرفه ای شده.این روزهای اول مهد هم خودش حکایتی داره.ولی به نظر من اگه محیط مهد به بچه ها احساس اطمینان و امنیت بده چرا باید گریه کنند.؟

مامان طاها

مهدکودک رفتنت مبارک مامانی خوش به حالت که دیگه ارمیا جون بزرگ شده و میتونی بزاریش مهد

سهیلا مامان درسا جون

مبارک باشه مهد ارمیا جونم ایشاالله بزودی شاهد پیشرفتهاش باشی و خیالت راحت بشه که میتونه دوریت رو تحمل کنه (واسه بچه ها بهتره که قبل از مدرسه حتما با مهد کودک آشنا باشن تا بتونن با مدرسه و بچه های دیگه اخت بشن) جایزه هاشم مبارکش باشه خیلی باحالن بچه مون همش اول میشه و همش جایزه میگیره (ماشاالله هزار ماشاالله) ببوس قند عسل خاله رو راستی عکسای جدید درسا رو گذاشتما

مامان شایان و داداشی

سلام دوست نازنین شما به یک جشن تولد صمیمانه دعوتید ، حضور شما مثل چلچراغی روشن می شود و جمع ما را گرم می کند .[گل][قلب][گل]

متین وروجک

پسرم ،آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتونستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبتهایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و درکم کن یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی رو برایت تعریف کنم...وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم با تمسخر به من ننگر وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند ، فرصت بده و عصبانی نشو وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت رو به من بده ....همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من بر میداشتی...زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم ،عصبانی نشو.....روزی خود میفهمی از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ،خسته و عصبانی نشو یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم کمک کن تا با نیرو و شکیبائی تو این راه رو به پایان برسانم . فرزند دلبندم،دووووست دارم.