خدایا ازت ممنونم...

اینروزها حال و هوای زیاد خوبی ندارمناراحت همش استرس و ترس تو وجودم ِ نگران

دوروز پیش یه اتفاق فوق العاده وحشتناک واسمون افتاد... که خدا وقعا بهمون رحم کرد...

خداوندا هزاران هزار بار شکر به درگاهت

دوشنبه شب دایی شهاب تماس گرفتن که میخواد با شاینا بیاد خونمون... خاله شهره هم خونمون بود( آقاجون و مامان جون چند روزی رو رفته بودن مسجدسلیمان بخاطرهمین خاله شهره و خاله شیما اومده بودن خونمون) من و خاله شهره رفته بودیم توی تراس داشتیم توی کوچه رو نگاه میکردیم تا دایی شهاب بیاد ارمیا هم توی پنجره پذیرایی اومده بود بالا و داشت مارو نگاه میکرد...

وقتی دایی شهاب رو دیدیم جلوی در پارک کرد به ارمیا گفتم در رو باز کنه... ارمیا هم از خوشحالی بیش ازحدش از اومدن دایی شهاب همینکه از توی پنجره خواست بره پایین پاش گیر کرد به کوسن مبل و با پشت سر محکم افتاد روی زمین...

چنان صدای بلند و وحشتناکی داد سرش که نفهمیدیم چجوری اومدیم توی اتاق... ارمیا دیدم فقط داره گریه میکنه و میگه: مامانی سرم... مامانی سرم...

وقتی حالتش یادم میفته جیگرم آتیش میگیرهدل شکستهگریه

دایی شهاب که اومد بالا، باورتون نمیشه ارمیایی که همیشه وقتی یکی میومد خونه باید قایم میشد(عکسش رو قبلا گذاشته بودم) اصلا نای اینو نداشت حتی بشینه...همش میگفت: بذارید دراز بکشم،نمیتونم بشینم....

دایی شهاب که یه عالمه خوراکی واسش خریده بود هرچیزی که بهش میداد و میگفت بخوره، در کمال ناباوری نمیخورد و دستش رو میگرفت جلوش و میگفت: تو رو خدا... اصرار نکن دایی... نمیتونم چیزی بخورم... خواهش میکنم چیزی بهم نده...

دایی شهاب چندلحظه ای بردش توی تراس تا هوایی بخوره شاید حالش بهتر شه ولی فایده ای نداشت... وقتی اینجور میدیدمش دلم میخواست بمیرم...

وقتی دیدیم خیلی بیحاله و همش میگه سرم درد میکنه سریع بردیمش بیمارستان ابوذر... توی راه به باباشهروز هم زنگ زدیم و اونم خودش رو زود رسوند...

بردیمش پیش دکتر... وقتی دیدش ازمون پرسید که: بیهوش نشده؟ خون از دماغش نیومده؟ استفراغ نکرده؟

ولی خدارو شکر ارمیا هیچکدوم از این حالت ها رو نداشت... اما باز هم گفت: که برای اطمینان بیشتر ببریدش بیمارستان گلستان تا یه سی تی اسکن از سرش بگیرن...

اصلا باورم نمیشد... نمیتونستم سر پای خودم بایستم... نمیتونستم باور کنم که چی شده... فکر میکردم که همش یه خوابِ...

خاله شهره و دایی شهاب که حال خودشون از حال من بهتر نبود همش من و دلداری میدادن...

به اینکه فکر میکردم اگه یه بلایی خدایی نکرده سرش بیاد دیوونه میشدم... بیش از هزاربار مردم و زنده شدم...

بین راه تلفن زدم به دوستم که توی بیمارستان آریا کار میکنه که ببینیم اگه آریا سی تی داره ببریمش اونجا، تلفن رو دادم به باباشهروز چون من نمیتونستم باهاش صحبت کنم... اما خاله سمیرا (دوستم) گفت: که سی تی آریا فقط تا ساعت هشتِ، اما اونموقع ساعت هشت و نیم بود...

خلاصه رفتیم همون بیمارستان گلستان...

بردیمش پیش دکتر... سریع واسش سی تی نوشت... رفتیم سی تی، بهمون نوبت دادن ساعت ده و بیست... گفتن باید خواب باشه، براش دارو نوشتن، دارو رو که خورد با ماشین باباشهروز بردیمش یه دوری بزنیم تا توی ماشین بخوابه... هنوز چنددقیقه ای از حرکتمون نگذشته بود که خوابش برد...

وقتی توی خواب میدیمش که مثل فرشته ها خوابیده دلم میخواست خودم رو بکشم...

وقتی به اون چشمهای معصوم به خواب رفتش نگاه میکردم دلم میخواست فریاد بزنم...

توی دلم به خدا میگفتم که: خدایا من که همیشه از داشتن همچین گل خوشبویی شکرگزارت بودم، آخه چرا ؟؟چرا ؟؟

وقتی بردیمش واسه سی تی، چندلحظه ای معطل شدیم... نوبتمون که شد همینکه ارمیا رو گذاشتیم روی تخت، بیدار شد... هرکاری کردیم نخوابید... گفتن: باید خواب باشه اینجوری نمیشه...

دوباره بردیمش پیش دکتر... ایندفعه گفتن: باید بیهوش شه...

 ازش رگ گرفتن، وحشتناک گریه میکرد... میگفت: مامان منو از اینجا ببر، من بیمارستان رو دوست ندارم،خواهش میکنم بلندم کن...

با گریه های اون، نمیتونستم خودم کنترل کنم و منم باهاش اشک میریختم

دارو رو بهش تزریق کردن... هنوز دارو رو کامل تزریق نکرده بودن که جیگرگوشم چشماش رو بست... باورتون میشه با لبخند چشماش رو بست...

باباشهروز ارمیا رو بغل کرد و همراه یه انترن پزشکی سریع و دوان دوان رفتیم برای انجام سی تی... انترن همراهمون دایم تنفسهای وروجکم رو چک میکرد...

وقتی رسیدیم سریع توی دستگاه گذاشتنش... به من اجازه ندادن اونجا باشم... اما باباشهروز کنارش بود...

ده دقیقه ای طول کشید... وقتی بیرون اومد کمی هوشیار شده بود و ناله میکرد... باباشهروز بردش بیرون و دادش بغل دایی شهاب و اومد که جواب رو بگیره...

قربونش برم توی همون حالت گیجی بعد از بیهوشی تا چشمش به داییش افتاد گفت: دایی شهاب چه کت و شلوار قشنگی داری...

حالا دیگه علاوه بر خاله شهره، خاله شیما، زن دایی پریسا و خاله یسنا هم اومده بودن... توی چشم هرکدوم که نگاه میکردی پر از ترس و اضطراب و وحشت بود...

  بچه ها انگشتاشون رو نشونش میدادن و ازش میپرسیدن این چندتاست؟

جواب انگشتهای نشون داده رو یکی یکی اینجوری داد: یک، دو، سه ، four ...

الهی مادر به قربونت بره که توی اون حالت هم هوشیاریت بالا بود ماچ

وقتی جواب سی تی آماده شد نشون دکتر دادیم... و دکتر گفت: خدا روشکر هیچ مشکلی نداره

نمیتونستم باور کنم... فقط از خوشحالی اشک میریختم و خدا رو هزاران هزار بار شکر کردم

دکتر برگه ترخیصش رو امضا کرد و گفت: اگر صبح استفراغ کرد سریع بیاریدش...

یکی دوباری بعد از بهوش اومدنش بالا آورد که دکتر گفت: بخاطر داروی بیهوشی ِ...

اما خدارو شکر صبح هم هیچ اتفاقی نیفتاد و وروجکم دوباره شیطنتهاش رو از سر گرفته... الانم درحال تمیزکردن تراس واسه مامانش ِ ماچ

از دایی شهاب، زن دایی پریسا، خاله شهره، خاله شیما و خاله یسنا که توی اون لحظات سخت و نفس گیر کنارمون بودن بینهایت ممنونم قلب

پی نوشت خیلی مهم: از همه دوستای وبلاگی گلم معذرت میخوام هنوز اون حال و حوصله گذشته رو پیدا نکردم بخاطر همین اگه دیدید نیومدم وبلاگتون زیاد دلگیر نشید و بهم حق بدیدماچ البته اینو بگم که میخونمتون اما حوصله کامنت گذاشتن رو فعلا ندارمخجالتدوسِتون دارمقلب

/ 2 نظر / 8 بازدید
محمد

پسر خوبی داری.خدا حفظش کنه هوای اهواز داره خیلی گرم میشه چه ربطی داشت محمد دانشجوی دانشگاه چمران

متین وروجک

واقعا خدا رو صد هزار مرتبه شکر این وروجک خوشگل حیفه که طوریش بشه حتما عقیقه کنیدش