خاطره ای شیرین از ارمیا

سلام حال همگی که خوبه؟

 

چند روز پیشا خیلی سرم درد میکرد به باباشهروز گفتم احساس میکنم کم خون شدم چون سرم چند روزه خیلی گیجه و همینطور درد میکنه کلا تموم تنم کسله باید قرص آهن بگیرم که بخورم.

ارمیا همه صحبتامون رو شنید نمیدونم چطوریبعد از گذشت چندساعتی اومده میگه:باباشهروز سرم گیجه و درد میکنه فکر میکنم باید قرص آهن بخورم

دلم میخواست گازش بگیرم ولی جلو خودمو گرفتمبغل

 

یادمه وقتی کوچیکتر بود تقریبا ۲ساله ٬یه روز خواهرم حالت تهوع داشت سرشم گیج بود همه بهش میگفتن آبلیمو بخوره٬ارمیا هم ٬همه اینا شنید رفته به مامانم گفته:مامان جون گلوم گیجه یه خورده آبلیمو میدی بخورم؟قهقهه(حالا این شده یه خاطره خیلی شیرین برامون)بای بای

/ 0 نظر / 5 بازدید